گوش فال
چي خواهدشد؟اگربازهم جوابشان كند؟ني ني، بادستم بازي كرده گوشه چادرم را تاب ميدهم.چرتي ميشوم.چيزي به فكرم، آره،آرهبايدپيشتر بروم.گپ هايشان را بشنوم.بايدپيشتر بروم. گوش بگيرم آره آره،بايد پيشتر…روي پنجههاي پای،خود را به پشت درازهي دهليزميرسانم.آهسته آهسته دروازه را باز ميكنم.تاريكي دهليز،سياهتر نمود ميكند.هواي سرد به صورتم ميخورد.صورتم يخ يخ ميشود.احساس ميكنم،صورتم خیس شده باشد.صدايي از پيشینه خانه ميبرآيد.
ـ ني بيرادر…
ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 2005/6/2ساعت
4:52 بعد از ظهر توسط حبیب صادقی| |
نان وجنگ
برگزیده اولین جشنواره تخصصی داستانهای خیلی کوتاه دانشجویان کشور(ایران) تهران-۹آذرماه ۱۳۸۴- دانشگاه الزهرا
نوشته شده در 2005/5/29ساعت
5:18 بعد از ظهر توسط حبیب صادقی| |

