تبليغاتX
داستان

 

 

                                        گوش فال

 


 

         چي خواهدشد؟اگربازهم جوابشان كند؟ني ني، بادستم بازي كرده گوشه چادرم را تاب مي‌دهم.چرتي مي‌شوم.چيزي به فكرم، آره،آره‌بايدپيشتر بروم.گپ هايشان را بشنوم.بايدپيشتر بروم. گوش بگيرم آره آره،بايد پيشترروي پنجه‌هاي پای،خود را به پشت درازه‌ي دهليزمي‌رسانم.آهسته آهسته دروازه را باز مي‌كنم.تاريكي دهليز،سياهتر نمود مي‌كند.هواي سرد به صورتم مي‌خورد.صورتم يخ يخ مي‌شود.احساس مي‌كنم،صورتم خیس شده باشد.صدايي از پيشینه خانه مي‌برآيد.

ـ ني بيرادر

                                                


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در 2005/6/2ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط حبیب صادقی| |

نان وجنگ


ازسر دسترخان كه برخواستيم، هنوز بوی جنين مادرم آنجا بود. باد درخرمن می زد وگندم می شد، كه صداها رسيدند و هنوز در زمين نشده بودند كه انفجار از زمين برخواست. دهقانها گريختند و دانه های گندم در زمين لغزيدند. دهقانها كه برگشتند خرمنها ايستاده بودند ودرقلة هركدام دو پای، ازسرسينه تا مچ، پای ها به آسمان قيام كرده بودند وخون ازماده گی زنی كه تا به ناف وسعت يافته بود درگندم می شد.

 

  برگزیده اولین جشنواره تخصصی داستانهای خیلی کوتاه دانشجویان کشور(ایران) تهران-۹آذرماه ۱۳۸۴- دانشگاه الزهرا

نوشته شده در 2005/5/29ساعت 5:18 بعد از ظهر توسط حبیب صادقی| |