تبليغاتX
داستان

جنگ (يكي بعد ازيك)

 

 

 

 

 

زماني كه پاي چپم را روي پاي راستم انداختم تمام آسمان درپنجره نشسته بود.آسمان که ترک برداشت  صدا در پنجره هم پاشید.بوي شيون می آمد و صداي خون لرزیده  ازپاي راستم درشكمم مي‌شد كه صداي گوشت كباب از پنجره بيرون مي‌رفت.

 

۱۳۸۳/۳/۱سيستان وبلوچستان

 

نوشته شده در 2005/7/17ساعت 5:34 بعد از ظهر توسط حبیب صادقی| |