تبليغاتX
داستان

بریده ای از یک نا تمام

...

بعد پدر به شانه هایم می زد و موی هایم را بهم می ریختاند همانها راکه وقت بازار آمدن بوبوآب چرب کرده شانه زده بود

.شب های بعد از بازار خوش شب هایی می بود

.از سردستر خوان تا آخرهای شب به تمام پدر چیزهایی می گفت که بوبو را می خنداند

.آن شبها که پدر خوش می بود بوبو جای مرا دورتر از جای خودشان می انداخت و می شنیدیم صدایشان را آن وقت که ستاره ها را شمارش می کردند وبعد روی تعداد ستاره ها جنگ شان می شد ودر هم می غلتیدند و این همان وقتی بود که چشمهایم گرم شده وحس گنگی تمام جانم را در برمی گرفت

....

نوشته شده در 2006/2/26ساعت 6:3 بعد از ظهر توسط حبیب صادقی| |