بادیگارد
بی راهه ی منتهی به شهر غرش کرده قوماندان و پنج بادیگارد را نقش زمین می کند. گرد و خاک رفته رفته زمینگیر می شود. قوماندان خاکش را تکانده دورتر ایستاده می شود.
- ماین لعنتی
چهار بادیگارد دو طرف قوماندان را می گیرند.
قوماندان پیشتر از چهار بادیگارد حرکت می کند.
بادیگارد در امتداد راه خاک آلود نگاه کرده - قوماندان می گوید- و به طرف پای افتاده می خزد. قوماندان مقابل باغ، بالاتر از قشلاق ایستاده می شود.
- بگیر بچیم، گریس بند است.
- قومندان راست می گه، شار می ری، کندک همانجاست.
جوانک خام سال از دیوار باغ مابین سرک پایان شده دستش را روی موهای ژولیده وخاک گرفته اش می کشد. یک دل و دو دل دست پیش می کند.
- کندک شار است. شار را می بینم...
با صدای بادیگارد جوانک خام سال تفنگ را به شانه می اندازد و دوان دوان خود را به آنها می رساند. قوماندان و پنج بادیگارد در امتداد سرک خاک آلود حرکت کرده ونرسیده به شهر، به بی راهه می زنند. بی راهه منتهی به شهرغرش کرده...
