خوابم برده بود. خواب که نه، گمانم یگان چرت سبک زده باشم.همان وقت که چشمهایم را در تاریکی دهلیز می بستم.رفته رفته چشمهایم گرم می شد.دست و پایم سبک می شد آن وقت تفنگ را کج کرده به دیوار تکیه می دادم. همانطور که به دیوار تکیه اش می دادم بازهم یک دستم روی ماشه مي بود و دست دیگرم در جایی پایینتر از میل، جایی که یک چوب را از زیر روی میل چسبانده بودند. پای هایم را که به زمین یله می کردم پس از آن می بود که سرم روی سینه ام می افتاد. وارخطا پای هایم را جمع کرده بودم، تفنگ را در دستانم می فشردم و گوشهایم از دروازه دهلیز خارج می شد. اول یک پشک بود روی بوته ها یا داخل تندور خانه. دندان خاییده ازته گلو زوزه می کشید. پنجه هایش را به زمین می کشید. داخل تندور خانه بود و خش خش پنجه هایش از تندور خانه می آمد. در خش خش پنجه های پشک داخل تندور خانه بود که یک پشک دیگر هم پیدا می شد. گرگ وار زوزه می کشید. چند زوزه بلند، بعد از آن بود که جنگ شده بود. هر دوی پشکها دندان خاییده نعره می زدند. صدای درد و خش خش پنجه هایشان از تندور خانه می آمدیکبار به سرم زده بود که بلند شوم تندور خانه رفته،سنگی و یا چوبی را به طرفشان پرتاب کنم و آنها گریخته از اینجا دور شوند.نرفته بودم. همانطور که نشسته بودم چند بار در دهانم مزه مزه کرده گفته بودم:«بروید گم شوید» چرا نرفتم؟ ترسیده بودم؟ از چی؟ از شب؟ تاریکی؟ اشرف خان؟ «شاشیدم به گور پدر او بی ناموس، کی گفته از اشرف خان می ترسم؟ اگر می ترسیدم امشب اینجا انتظارش را نمی کشیدم. اگر او مادر به خطای حرامزاده مرد است امشب پیدایش می شود. آن وقت مردی ونامردی معلوم می شود.مادرش را...».« شرم نمی شی؟ کلان مردک چاقو سفید، از چاقوی سفید خود شرم شو، پیش روی خرد نمی گی ، کلان نمی گی همین طور زن و اولاد مردم را به بد و بلای خود می زنی. یک مقدار شرم شو.دیگر از تو گذشته. به سرو رویت دیده ای؟ دیگه نامت بابه شده هیچ می دانی یا نی؟ نمازهای قضایی روزه های قضایی از اینها هیچ خبر داری یا نی؟ هیچ می دانی که پایت لب گور است؟» خدا بیامرز این سالهای آخر را بسیار گفتار می کرد.هروقت که سر جنجالهایم برابر می شد یک چیزی می گفت.یکبار فقط گفته بود:«شرم شو» دیگربار گفته بود:«شرم شو، پیش روی اولادها هیچ می فهمی چی از دهانت می برآید.» این سالهای آخر بسیار می گفت. تغییر کرده بود.بسیار تغییر کرده بود.آن آدم سالهای پیش نبود. دیگر سرش همیشه پایان نبود.
تا چند روز بعد از آن خود را پنهان می ساخت.هر بار که چشمهایم به او می افتاد، ترس و شرمندگی را در سرتا پایش می دیدم. شبها تا دیر وقت در تندور خانه می ماند و خود را با بوته ها و خس و خاشاک پیش خانه سرگردان می ساخت.آن وقت مادر صدایش می برآمد:« تو مانده نمی شی؟ از مرغ اذان صبح تا ملا اذان شب یک دم آب و جارو می کنی، تو دختر هیچ دمدار هستی یا نی؟» و او جواب همیشگی اش را می داد:« می یایم خاله جان» و نمی آمد مثل همیشه، تا آنکه دیر وقت می شد.آن وقت می آمد که مادر خوابش می برد. جای خواب مادر را می انداخت.مادر را در جای خوابش می ماند. و خودش می خزید زیر جاگه دیگر که دورتر از مادر می انداخت. آرام که زیر جاگه می درآمدم خواب رفته بود و خرخرش زیر جاگه بلند می بود. چند روزبعد بود که از خود شرمیده بودم.چرا بی خبر داخل شدم؟ روز از چاشت گذشته بود که از پیش مسجد بر می خواستم.سردار می گفت:«زمین اش خار داره» غلام سخی سرپا شده بود.«گپ سر همان کهنه زمینها است. خدا می داند که امسال چه تلخک زاری شده.» فضلو بچه حسن خر کار بی قراري كرده مابین پریده بود.«لوده خارهایش از یادتان رفته؟» روز از چاشت گذشته بود که از جایم برمی خواستم. حسن سگ پای پرسیده بود:«کجا می ری؟» در جوابش گفته بودم:«یک چیز می گم، مقصد سریم قار نشوید. ما و شما دروگریم، کار ما و شما دروگری است.حالی چه فرق می کنه که یک زمین تلخک داشته باشه یا خار ویا کدام بلای دیگر، باید که ما و شما کوشش کنیم تا خوب حق بغلتانیم.» همراهشان خداحافظی کرده بودم.پیش از آن که زیاد دور شده باشم چرخیده بودم:«مقصد هر فیصله که بین خودتان کردید، فیصله تانه قبول دارم.» روز از چاشت گذشته بود که از پیش مسجد می آمدم. پیش خانه ساکت بود و غوچ غوچ چوچه مرغهای مادر بلند بود. همانها که مابین بوته ها و زیر پرو بال مادرشان که پایین تندور خانه خوابیده بود همه جا را می پالیدند. دروازه دهلیز باز بود.سرم را خم کرده داخل دهلیز شدم. دروازه دیگر نیمه باز بود. دروازه را بیشتر باز کردم. آینه جیبی را پیش رویش مانده، موهایش را شانه میزند. سرش را به طرفم چرخانده از زیرموهایش نگاهم می کرد. دستهایش بی حرکت مانده بود. سرم را خم کرده داخل می شدم که صدای مادر از بیرون می آمد.او را به نام صدا می زد. صدای مادر که واردخانه مي شد او ازپهلویم دویده بیرون رفته بود. سرم را که می گشتاندم نفس های تند مادر را احساس می کردم. پرسیده بود:«چی گپ است؟» مادر بیرون رفته بود.صدایش می آمد که می گفت:«چرا به چوچه ها دانه ندادی؟آب ندادی؟».مادر پیش از آنکه بگوید خانه خواهرم می روم، فکرت به چوچه ها باشد گفته بود:«سیاسر میاسر یک مقدار شرم داشته باشه خوبه، چاشت و بیگاه را بدانه» بعد که صدای مادر به سمت خانه خواهر ش می رفت. او در تندور خانه می ماند و تا دیر وقت خود را با خس و خاشاک پیش خانه سرگردان می ساخت.
«بچه پدر همیشه یادت باشد. مرد به او کسی می گویند که سر خانه وزن و اولاد خود ضرب داشته باشد.مرد باید برش داشته باشد.آدم بی غیرت زن و اولادش به دهان مردم خواهد افتاد.» سرقبرت نور ببارد پدر! .بیا و ببین این زمانه نامراد را.خبر نداری پدر، چه زنهایی پیدا شده، راست راست مابین چشم آدم می درآیند. خرد وکلانی که بماند.شرم و حیا هم دیگر سکه یک پول شده. دیگران را هیچ، همین خانه خود را ببین، زن شیرآقا، همان شیرآقا که بغلش می کردی،روی پایهایت می ماندی، می گفتی نواسه است. مغز چنکه است. و باز می گفتی مغز چنکه شیرینتر از چنکه است. و رو به من کرده ادامه می دادی.«بعدها خودت می فهمی» دختر ملا زوار است. ملا زوار را که می شناسی. تسبیح شاه مقصود.همان تسبیح که سالهای سال از خود دورش نساخته بودی.یادت هست که پرسیده بودم:«پدرجان! تسبیح ات را چند خریدی» در جوابم گفته بودی:«بچه ایم، این تسبیح قیمت نداره. این تسبیح یک تسبیح معمولی نیست. شاه مقصود است. شاه مقصود قندهار.از قندهار به مشهد رفته، تبرک شده، خود ملا زوار با دستهای خود تبرکش ساخته.» آن وقت که ناجور شدی و برای بجا آوردن سنت خدا و رسول ملا سید احمد را وصی گرفتی.در همان وصیت خط که سید احمد آقا نوشته بود وصیت کرده بودی که تسبیح را داخل قبرم بمانید.تا آقا امام رضا که فدایش شوم فشار قبر را از سرم تیر کند.به دهان مردم افتادیم پدر! چند روز پیش بود. نوبت آب ما بود.مابین ریشقه ها مشغول چرخاندن آب به این طرف و آن طرف بودم تا ریشقه ها خوب آب بخورند.اول صدای خواهر زاده مان بچه بابه سردار را شناختم. ناسزا می گفت و پترات می کرد. بچه بابه سردار پترات می کرد که صدای فضلی احمد را شناخته بودم.«برو برو اگر مرد می بودید و یک پشت ناخن مردانگی می داشتید به اشرف خان یک چیزی می گفتید. خودتان را کر انداخته گپ مردم را پشت گوش می اندازید.از سر گپ مردم تیر شوید یا نشوید عالم و آدم می دانه که اشرف خان همراه زن شیرآقا سر و سری داره.» دیگر از پتراتهای بچه بابه سردار هیچ نمی شنیدم. کریم زوار بیل را از دستم گرفته آب را از سرگاه قطع کرده بود.«بای بابه! چی می کنی؟ زمين را آب برد و تو بیل به دست ایستاده ای» کریم زوار به سمت آَب بردگی رفته آب را به هر سمت چرخانده بود. چاشت نشده به خانه آمده بودم. تندور خانه بیر وبار بود.داخل خانه کفشهایم را می کشیدم که دختر صفدر بای پرسیده بود.چای می خورم یا نی و گفته بود زن شیر آقا سرچشمه به دنبال آب رفته.چای نخورد خود را زیر موری دراز انداخته بودم که صدای زنهای تندور خانه می آمد.گوشهایم تیز شده بود.«...بریمان تندور می سازه».«آدم وقتی سمت خانه اینها می یایه شرم می خوره».« مادریم گفته دیگر شبها پیش لیلی نیایم»« حالی دیگه او يك زن هرجايي شده» یکی از زنهای تندور خانه با غیظ تف کرده بود.«خدایا توبه، توبه،توبه» زن شیر آقا آمده بود که صدای زنهای تندور خانه یک به یک از تندور خانه می رفتند.
روز گشت بود که آمدم. داخل خانه که شدم وارخطا صندوق کالایش را جمع کرده داخل تشناب رفته بود. بسیار وارخطا بود. آدم اگر پنهان کار نباشد ویا کدام خام کاری نداشته باشد چرا باید وارخطا باشد؟ از داخل دروازه برگشته، دکان حاجی حسن رفته بودم.اشرف خان و چند نفر دیگر آنجا دراز کشیده بودند. اشرف خان بر خواسته پای هایش را جمع کرده بود. اولاد خر گفته بود:«کاکا جان بالا تیر شو» خود را خورده هیچ نگفتم.همانجا داخل دروازه نشسته بودم که این فکر به سرم افتاد. تیز از حاجی حسن پرسیده بودم.«کدام نفر قشلاق بالا نمی ره» پیش از آنکه حاجی حسن جوابم را بگوید اشرف خان گفته بود:« دهقان ما دنبال کاه می ره، همراهیش برو» حاجی حسن هم گفته بود همراه دهقان اشرف خان بروم. دهقان سلطان قریه دار که همراه الاغهایش می آمد. اشرف خان از جایش برخواسته بود. دهقانشان را از اسب پایان کرده جلو اسب را گرفته بود تا سوار شوم.همان وقت چیزی درسینه ام فشرده و سرم سنگینی کرده بود. سوار اسب که می شدم سرم را چرخانده بچه صفدر بای را گفته بودم. شب را در قشلاق بالا می مانم. دهقان سلطان قریه دار یکی از خرهایش را سوار شده آنهای دیگر را در راه برابر می ساخت. از دنبال دهقان قریه دار و الاغهایش تا مابین دره اسب سوار رفته بودم. اسب را که تحویل اش می دادم. گفته بودم:«یک چیزی در جایم مانده» دهقان قریه دار سوار را اسب شده به دنبال الاغهایش که پیش رفته بودند هی كرده بود.
مقداري از راه رفته را باز می گردم. نزدیک سنگ کلان مابین دره از راه خارج می شوم. پشت پایم را به سنگ کلان چسبانده شروع به شمارش می کنم.17 گام به سمت روز برآمد، بعد 7گام دیگر را به سمت را ست شمارش می کنم. سنگها را کنار میزنم. زمین سخت شده. باسنگی نوک تیز شروع به کندن زمین می کنم. صدای نفسم که زنگ خس خس بر می دارد. سنگ نو ک تیز را که حالا تیزی اش از بین رفته دور پرتاب می کنم.نگاهم را به اطراف می چرخانم. چوب جنگل را بالاتر از خود می بینم. مرده خاکهای کنده شده را با دست به اطراف می پراکنم. با چوب جنگل شروع به کندن زمین میکنم و مرده خاکها را به اطراف می پراکنم. اول نمد پیچ اش کرده بودم. بعد مابین نایلون مانده طناب را به دورش بسیار پیچانده بودم.باید خوب پنهانش می ساختم. زیرخاک، خاکها که در زمستان نم بر می دارند. باید خوب پنهانش می ساختم. دوره دوره انقلاب است و هیچ اعتباری نیست.صد روز به بار ویک روز به کار، باید خوب پنهانش می ساختم. طنابهای روی نایلون را بازمی کنم. نمد را پایان کشیده پرتاب می کنم. صدای برخورد شاجور و سنگ بلند می شود. شاجور را از مابین نمد روی سنگها بر می دارم .به چند جایش فوت می کنم. بازش کرده می بندم. شاجور و ماشه اش را امتحان می کنم. خدا را شکر کدام عیب و عوارض پیدا نکرده. به دهانه دره که رسیده بودم روز نشسته بود و دود سفید رنگ از پیش هر خانه برمی خواست.همان جا نشسته بود. گاو گم میشد و شب آمده بود.شب به پخته گی میزد که از جایم برخواسته سمت خانه می آمدم. دروازه دهلیز باز بود. دروازه را باز مانده. بسیار خود را تیار ساخته. روز گشت تشناب رفته، خود را شسته. دروازه را هم باز مانده. همراه تو اولاد خر، می فهمم چه کار کنم. آتش به گورد بزند ملا، با این اولاد کلان کردن ات. معلوم دار است که اولاد لقمه حرام بیشتر از این نخواهد شد. وارخطا سرپا می شوم. دروازه دهلیزآرام باز می شود. مرده روشنایی بیرون داخل دهلیز می شود. آرام داخل می شود. تفنگ روی دستم می لرزد. تک تک دروازه را بلند می کند. در دلم یاعلی می گویم.«ای بی ناموس» و تمام زورم را در انگشتم جمع کرده روی ماشه تفنگ خالی می کنم.
***
شیر آقا و پدرش دروگری رفته بودند. سایه روی تگاب افتاده بود و خورشید زرد رنگ سرکوه چهل تن قابل تشخیص می بود که خانه صفدر بای رفته بودم، گل افروز را گفتم، شب پیشم بیاید. شب را تنها هستم.
عظیم شوهر گل افروز جلاب است .هر وقت عظیم برای جلابی می رود گل افروز همراه لیلی ماه به خانه پدرش می آیند. لیلی ماه تازه سرزبان شده دخترک بسیار شیرینی است. همیشه با صدای تاله، تاله جانش از پیش آمدنش را می رساند.هر بار که می آمدند کومه هایش را به نوازش می کشیدم. سرزانوهایم می ماندمش. شیرینک را به او نشان میدادم. دستهایش را بلند می کرد.از جایم که بر می خواستم. به دامنم آویزان می شد و دستهایش را بلند می کرد. می خندیدم. می گفتم:« اول بگو خاله جان» و او می گفت: « تاله جان» می گفتم:« خااااله جاااان» و او باز می گفت:« تاااااله جاااان» آخر خاله جان نمی گفت و شیرینگ را صاحب می شد. آنشب تنها بودم . چشمهایم تازه گرم شده بود که صدایی از زیر موری شنیدم. وحشت به جانم می دوید و گوشهایم به دروازه می بود. همان دم یادم آمد که دروازه را از پشت قفلک نیانداخته ام. دروازه را باز مانده بودم که گل افروز همراه لیلی ماه نیامده بودند و دروازه به انتظارشان باز مانده بود. آن شب را و دیگر شب های بعد از آن را گل افروز همراه لیلی ماه نیامدند. خواب از سرم پریده بود و قدرت بر خواستن از دست وپایم رفته بود. نمی دانم چطور شد که خود را پشت موری یافتم. دستهایم را از لب موری گرفته سرم را داخل موری پیش کرده بودم. صدای یک مرد مرده مرده می آمد. بیشتر که گوش می دادم یک زن هم آنجا بود.آرام خود را بالای موری کشیدم. سرم را به سمت صدا چرخاندم. به سمت تندور خانه یا جایی در همان نزدیکیها. یک مرد و زن در زیر نور رنگ باخته مهتاب قابل تشخیص می بود. رو به رو ایستاده بودند. مرد چیزی را به طرف زن دراز می کرد. دست مرد همان طور دراز مانده بود و زن ایستاده بود.صدای مرد روشنتر به گوش می رسید:« گذشته ها را فراموش کن مادرجان، او سالها رفت، سردار بای را هم خدا بیامرزد.» بار دوم بودكه مرد گفته هایش را تکرارمیکرد.«ترا خدا بگیرید» مرد را شناخته بودم. اشرف خان بود. کوچکترین بچه سلطان قریه دار. و آن زن نیکبخت آجه بود مادر حسین داد.
غروب هنگام بود که در گریان نیکبخت آجه خود را پشت موری رسانده بودم. اول کسی را آن طرفها ندیدم تنها صدای گریان نیکبخت آجه بود که آن را بلندتر از قبل می شنیدم. وارخطا شده بودم. قصد کرده بودم ازپشت موری پایان شده بیرون برایم. همان وقت بود که فضل احمد پیدایش شده بود. بعد غلام رسول و بچه های خرد و چند آدم کلان دیگر که همگی از قشلاق بودند. به طرف خانه نیکبخت آجه می رفتند و چیزی را که هیچ معلوم نمی بود. مابین خودشان می بردند. بچه های خرد بی تابی می کردند وصدای گریان نیکبخت آجه بلندتر از قبل شده بود. نیکبخت آجه را چند سیاسر که همگی از قشلاق بودند کشان کشان به سمت خانه اش می بردند. نیکبخت آجه گریان می کرد و مابین گریه وزاری اش فرياد مي زد:« وای بیخم کنده شد، وای بچگکم... بیخم کنده شد، وای ...» زنهای قشلاق نیکبخت آجه را با خود برده بودند. پایان شده طرف دروازه رفته بودم. به دروازه نرسیده بودم که دروازه از بیرون باز شد. شیرآقا داخل شده با دیدنم گفته بود:«آب جوش تیار کن» و خودش به سمت خانه نیکبخت آجه دویده بود. در تندور خانه بودم که شیرآقا باز گشته بود. وارخطا بود. از آب پرسیده بود. گفته بودم چیزی نمانده، جوش می آید. پرسیده بودم چی گپ شده. اول گفته بود هیچ. باز که پرسیدبودم. گفته بود:« حسین داد از کوه افتاده». دیگر چیزی نگفته بود.هیچ کدام از سوالهایم را جواب نگفته بود. آب که جوش آمد چای جوش را گرفته سمت خانه نیکبخت آجه دویده بود. تا بعد از ملا اذان که همه قشلاق از خانه نیکبخت آجه برآمده، سمت خانه های خود می رفتند. گریان نیکبخت آجه مرده مرده به گوش می رسید. آن شب شیرآقا بسیار دیروقت به خانه آمد. گفت پدرش شب را پیش حسین داد می ماند. پیش از آنکه خوابش ببرد گفته بود:«هر دوپایش شکسته، دست چپ اش هم شکسته» وباز پیش از آنکه خوابش ببرد گفته بود:« خدا کند پای هایش کدام رقم نشود.»
بیشتر از یک ماه می شد که حسین داد در خانه بود. دو سه بار، چهار پنج نفری او را در آفتاب گرمک روز از خانه خارج ساخته بودند تا هوایش دیگر شود و باز همانها او را به خانه برده بودند. کارهایش را نیکبخت آجه انجام میداد. دست وصورتش را می شست. آب و نانش را به دهانش میداد و جواب چایش را با یک کاسه برنجی کهنه بیرون می انداخت.
یک هفته بعد از افتادن حسین داد بود که از آمدن شبانه اشرف خان خبر دار می شدم. هر دوسه شب یکبار می آمد. آرام از زیر موری ما می گذشت. بعد در تندور خانه ما می رسید.همانجا که زنها پیشترها به نوبت از خانه هایشان بوته آورده تندور می انداختند. تندور ما دیر یخ می شود و برای نان زدن بسیار خوب است.چند وقت است که رفت و آمد زنها در تندور خانه ما کم شده. اشرف خان که به تندور خانه ما می رسید پشت به موری ما آواز پشک از خود خارج می ساخت. بعد از آن می بود که نیکبخت آجه می آمد. اشرف خانه چیزهایی به او می داد و برای حسین داد دعا می کرد. نیکبخت آجه پس از رفتن اشرف خان پشت سرش چند بار تکرار می کرد:«شیر مادر حالت باشه، از جوانی ات خیر ببینی»
هر سال با رسیدن اول بهار وتیرماه که موقع کشت و کار می بود. جنجالهای سردار بای و سلطان قریه دار تازه می شد. در آن وقتها هر روز می شد صدای آنها شنید. چند بار سخت جنگ شان شده بود. بعد از هر جنگ می بود که سرداربای با سر و صورتی داغمه بسته در حالی که یکی از دستهایش به گردن اش آویزان می بود لنگ لنگان محاسن سفیدهای قشلاق را جمع می کرد. چند سال بود که همین کارشان تکرار می شد تا اینکه سه سال پیش سردار بای خدا بیامرز شد و حسین داد درجواب اقوامش که گفته بودند:«دعوای زمینها را چه میکنی» گفته بوده:«دعوا ها را پدریم همراه خود برد» در آخر که اقوامش بسیار بر او سخت گرفته بوده از جلسه قومی برخواسته و قبل از خارج شدن در مابین دروازه گفته بوده:« خدا هم پدرم را بیامرزد و هم دعواهایش را»
چند روز است که خوی و خصلت پدر شیرآقا تبدیل شده. بسیار بد خوی شده، سر هر چیز وناچیز بهانه گیری می کند.غورغور می کند وزیر لب چیزهایی می گوید که هیچ معلوم نیست. نگاهایش تغییر کرده. وقتی خانه هستم و مشغول جمع و جور ساختن خانه می باشم نگاههایش را روی تمام کارهایم احساس میکنم. زمانی که طرفش می بینم نگاهش رامی دزدد. باز که مشغول کارهای خود می شوم از گوشه چشم روی تمام کارهایم نظر دارد. دیروز که برای آب آوردن سر چشمه رفته بودم همانجا، سرچشمه نگاههای او را روی خود احساس کرده بودم. خانه که باز گشتم. او را دیده بودم رو به سمت چشمه بالای کاه خانه غلام بای همراه چند نفر دیگر نشسته بود.
روز گشته بود که آب را گرم ویخ کرده داخل تشناب برده بودم. کالایم را از صندوق کشیده بودم. دنبال ایزار بند می گشتم که پدر شیرآقا مابین دروازه پیدایش شده بود. ایزارم را که روی دستم مي ديدم. شرمیده بودم. سرم را پایان کرده، شرمیده داخل تشناب رفته بودم.احتیاط کرده آب را روي خود مي ريختم تا سر و صدای آب زیاد به گوش پدر شیرآقا نرسد. ازتشناب که بر آمدم. پدر شیرآقا رفته بود. در بالا و پایان صدای ملاعلی حسن آخوند ازخانه می برآمدم. ملا بالای مسجد بود و الله اکبر گویان خود را به سمت بالا و پایان قشلاق می چرخاند.ازسمت سرک عمومی و دکان حاجی حسن چند نفر رو به سمت مسجد می آمدند. پدر شیرآقا همراه شان نبود. تندور خانه رفته آب چای مانده بودم. وقتی آب جوش را به خانه می بردم. گاوگم شده بود. شب پخته شده بود که از خانه می برآمدم. چیزی روی دلم سنگینی می کرد. ارسی ها قشلاق یکی بعد ازدیگری تاریک می شدند. خانه ها یکی بعد از دیگری در تاریکی گم می شدند. وهم به دلم افتاده بود. داخل خانه دویده، قفلک دروازه را انداخته بودم. سرم را زیر لحاف برده، لحاف را به تمام، دور خود پیچیده بودم. گوشهایم را گرفته بودم که صدای نفس کشیدنم در گوشهایم می پیچید. وارخطا سرم را از زیر لحاف بیرون کشیده بودم. گلوم خشک شده بود و سینه هایم به تندی بالا و پایان می شد. صدای پشک بود. از تندور خانه یا جایی در همان نزدیکیها که جنگ شان شده بود. از همان وقت است که دیگر خوابم نبرده. احساس سردی می کنم. لحاف را بیشتر به خود می پیچم. باز احساس سردی می کنم و لرز به جانم افتاده. مرده صدا از موری داخل می شود. نزدیکتر می شود. صدای پای است. نفس هایم به شمارش افتاده. اشرف خان باشد؟ چیزی را که چند شب قبل درآمدنهای شبانه اشرف خان به جانم افتاده بود باز احساس می کنم. چیزی در روی پوست و لرزشی که در چشمهایم می افتاد. ممکن نیست. اشرف خانه که این مقدار به خانه ما نزدیک نمی شد. صدا از دروازه دهلیز است. دست و پایم سست شده. تک تک دروازه بلند می شود. صدا خانه را می لرزاند. بی اختیار جیغ می زنم . جیغ می زنم
***
رهگذر سواره از طرف مقابلم می آمد. به دامنه که رسید از خرش پایا شد. نگاهی به سمت بالا انداخت نفس اش را به شدت بیرون داده به دنبال خر سفید از کنارم گذشت. نگاهم رهگذر را در سربالا پیش می برد که صدای عرعر خر نگاهم را به پایان کشانده بود.دویده بود که به دنبالش دویده بودم. به دوراهی که میرسید راهش را تغییر داده به سمت قشلاق پایان چرخیده بود. به سمت قشلاق پایان می دویدم که گاو گم شده بود. و صدای عرعر خر را می شنیدم از آنجا که نزدیکتر به قشلاق پایان می بود. گلویم می سوخت و عرق سردی را روی سطح پوستم ولابلای موهایم احساس می کردم. در قشلاق پایان بود که صدایش گم می شد. لحظه ای سکوت می بود، بعد یکی از نرخرهای قشلاق عر می زد و درانتهای عرعر همان نر خر می بود که یکی دیگر شروع می کرد. و باز می بود یکی دیگر که در جواب یکی دیگر شروع می کرد و نرخرهای قشلاق مدام عر می زدند یکی در جواب دیگری پس از دیگری.
دراَن چند خانه که پالیده بودم نبود. از خم دیوار چندمین خانه بود که می گذشتم. صدایم که برآمد بود:« کاکا جان یک خر بیگانه مابین گاو بند تان...» صدای دندانهای سگ را روی استخوان پایم احساس می کردم. در همانجا که چند سال قبل سگ حاکم بای گوشت اش را برداشته بود. وارخطا خود را پشت دیوار چندمین خانه بود که می کشاندم. پشت به همان خانه بود که عرق سردی از داخل موهایم روی پیشانی ام می غلتید. زبانم خشک می شد. یک دستم بالا رفته حالت کسی را به خود گرفته بود که سنگ پرتاب می کند. صدایی سگ را طلبیده بود. صدا که سگ را می طلبید در روشنایی هریکین نزدیکتر می شد. سگ دم جنبانده در صدای زیردندانی مرد به سیاهی شب زده بود. مرد را شناخته بودم. پنج شنبه بازار بود یا دوشنبه بازار. دریکی از همین روزهای بازار چند بار دیده بودم. گفته بود:« بچه کاکا خیریت است.» نامم را نبرده بود شاید نشناخته بود.نامش را نمی دانستم. دریکی از روزهای بازار می بود که چند بار دیده بودم او را. پس از آن بود که زبانم به چرخش افتاده، سراغ الاغم را گرفته بودم.گفته بود:« شاید خانه گل احمد زوار رفته باشد ماچه خرشان توروم رفته» به خانه شان دعوتم کرده بود. خانه شان نرفته جوابش کرده بودم. هریکین به دست پیشم درآمده خانه گل احمد زوار رفته بودیم. همانجا بود پشت دروازه گاو بند گل احمد زوار، بو می کشید و پوزه اش را به دروازه گاو بند می مالید. سواره که از قشلاق خارج می شدیم در دور شد روشنایی هریکین صدایش را می شنیدم« بامان خدا» سرم را چرخانه گفته بودم:«بامان خدا» در عوعو سگهای قشلاق دوانده از قشلاق دورشده بوديم.
راه را به تمام دویده است. بوی عرق پشت گوشهایش را می شنوم و صدای پرفشار نفسهایش در تاریکی موج بر می دارد. شب پخته شده است. خانه های قشلاق در صدای سگهایشان برای هر آشنایی پیدا است. به آسمان نگاه می کنم. روشنایی پیش از مهتاب بر آمده و آسمان را روشنتر از زمین ساخته. شب رفته است و به سحر پهلو می زند. دوشب پیش که هنوز درو تمام نشده بود دم دمای سحر مهتاب برآمده بود. مهتاب می برآمد که از خواب برخواسته در روشنایی مهتاب درو می کردیم. خورشید بالا می آمد سایه های مان را کوچک ساخته پیش پایمان می انداخت. خورشید که عرق را از پشت شانه ها جدا ساخته به سمت کمرها روان می ساخت دروگری را رها کرده زیر چادر در خرمن جای زمین می رفتیم. تمام گرمای روز را تا برخواستن باد بعد از چاشت می خوابیدیم. در باد بعد از چاشت که درو را آغاز می کردیم. خورشید می رفت و ماها درو می کردیم. تاریکی آرام آرام روی گندمزار می افتاد و ما ها رفته رفته گندمهای پیش پایمان را نمی دیدیم و چرخش داسهای دروگری که در خش خش گندمهای خشک نا پیدا می شد داسها را روی شانه می ماندیم. به سمت چادر ناپیدا درخرمن جوی زمین به نوبت با آواز بلند می خواندیم. دامان آسمان سرخ شده بود و خورشید سرد خود را پشت کوه ها می کشاند که درو را تمام کرده بودیم. داسها را به زمین زده پشت سر را، گندمهای درو شده را نگاه می کردیم. در صدای بلند خواندن هایمان چند کلوخ کلان را با لگد خرد کرده به سمت خرمن جای زمین دویده بودیم. کالایم را تبدیل کرده سراغ الاغم می رفتم که علی احمد گفته بود:« روز ناوقت شده » صفدر که کالایش را پوشیده بود به آسمان نگاه کرده بود:« راستی که روز ناوقت شده» «چی کارش دارید،او آتش اش بسیار تند است، مقصد احتیاط کن قشلاق را به آتش نکشی» غلام رسول بود که در خنده های موزیانه اش همین حرفها را زده بود. دلم پر شده بود با خود گفته بودم:« می دانم که از کجا می سوزی» پیش از ما به خواستگار لیلی رفته بود. آوازه انداخته بود که لیلی دختر ملا زوار خواستارش شده. دروغ می گفت مثل روز برایم روشن بود که دروغ می گفت.دختر خالم را خوب می شناختم.از آن دخترها نبود که خواستار هر کس و ناکس شود. در عروسیها تا دیروقت خدمت زنها را می کرد. شب که به پیختگی میزد. خانه عروس گرم می شد. دخترها دایره می زدند و بیت خوانی می کردند. لیلی حتما در گوشه ای می نشسته ونگاه دخترها می کرده، رقص شان را می دیده و گوش می داده به آواز نازک آنها، همان آوازها که چند خانه آنطرفتر بچه ها را به شرط بندی وجنگ می انداخت.دختر فلانی است. و یا نه فلان دختر است.نامش را می بردند و اگر آنجا برادر دختر می بود ویا دیگر اقوامش، همان وقت می بود که جنگ میشد. جنگ که بالا می گرفت. آواز دخترها قطع میشد.بزرگترها می آمدند.آمدن بزرگترها و عذر وزاری های صاحب عروسی می بود که جنگ را تمام می کرد. لیلی از آن دخترها نبود که شب عروسی را در بیت خوانی به صبح برساند. در هیچ عروسی بیت نخوانده بود. یکبار از خودش پرسیده بودم.«تا بحالی شده در کدام عروسی بیت خوانده باشی؟» نرم خندیده سرش را روی سینه ام فشرده بود.«می گن دختر ملا روضه می خوانه. بیت یاد نداره» همان شب خواسته بودم برایم بیت بخواند. نخوانده بود. بسیار که اصرار کرده بودم. گفته بود:«دیوانگی نکن مادر بیدار می شه» دستهایش که پشت شانه هایم را گرم می ساخت صدای آرام خرخرش زیر لحاف می پیچید.
خدا کند همه را از خواب بیدار نسازیم. این عادت همه شان است، با نزدیک شدن به خانه صاحب شان حرکاتشان را تند کرده عرعرشان را بلند کند. آن وقت باید با چوب به جانشان افتاد به سرو پشت گوشهایش آنقدر می باید چوب زد که درخم و راست سر و تکان دادن گوشهایش آرام شود.پیش خانه پای بندش می کنم. لچ نکرده پای بندش می کنم. تاعرق جانش را باد نگیرد. کاه وجو هم گرم خورش خواهد ساخت. امشب را باید بدون کاه و جو پای بند بماند، تا گرم خور نشود.
_ گم شوبی صاحب
غور غور سگ حسین داد پیشتر از ما به سمت خانه ما می رود. خوب است که سگ حسین داد صدایم را می شناسد.اگر نمی شناخت جنجالی برپا می ساخت که نگو و نپرس، بی صاحب آدم گیر است. بد نیست احوال گیر حسین داد بروم. در این وقت شب؟ باشد که اول صبح احوال گیرش خواهم رفت. از الاغ که دور می شوم پشت سرم کورکور می کند. مثل آن وقت ها که کاه و جو را به سمت اش می بردم و او باشنیدن بوی کاه و جو سرش را بالا می داد. سوراخهای دماغش را گشاد ساخته، بی تابی کرده کور کور می کرد. دروازه دهلیز باز است. داخل شده دروازه را پشت سر خود می بندم. پیشینه دروازه را فشار می دهم باز نمی شود. قفلک پشتی را انداخته اند. با دست به دروازه زده تک تک دروازه را بلند می کنم. صدایی از تاریکی دهلیز بلند می شود.«...ناموس...» گوشهایم قفل می شود.دیگر روی پایهایم نیستم. سوزش در سینه ام افتاده. لیلی مابین دروازه است و پدر تفنگ به دست سمت دیگرم ایستاده. تیرچوبهای چت خانه در روشنایی هریکین نیکبخت آجه آرام آرام دور می شوند.
حوت 1385زاهدان
