تبليغاتX
داستان -

پیرمرد می خندد

زن خداگویان سرش به طرف آسمان بلند میکند.رنگش به سفیدی میزند.هر دودستش را جمع کرده مابین شان فوت می کند.سرش راکه از روی دستهایش بالا می کند لبش سُدری می بندد و رطوبت به جامانده از فوت اش در کف دستهایش جل جل می کند.نفس های پربخارزن که به تندی می زند.روی لبهای زن سُدری می بندد.سُدری که نه،دیگر یخ شده.لبهای زن یخ بسته.مرد یخ ریزه ای دور دهانش که از سبیل های درشت وتنک اش آویزان شده تکانده به زن نگاه می کند.«کلوشایم پاره شده» «همی چند ماه پیش برید نخریدم؟مگم سال چند کلوش پاره می کنی؟»زن راست می گفته کفشهایش بد رقم دهان باز کرده بود.حالا دیگر نه،پارگی کفش را یخ بسته بود و باهر پاگذاشتن زن در دل برف و برف آب کفشهای زن محمکتر می شد.یخ می شد.شاید پاهای زن هم  دیگریخ شده بود که هیچ نمی نالید و شکایت از پارگی کفشهایش نمی کرد.مرد الاغی را که از بقیه جداشده مابین الاغهای کوچ بار دیگر می زند.الاغها همدیگر را به یکدیگر زده سعی می کنند از همدیگر پیشی بگیرند.

- اوی بغل،اوی بغل

باز صداها بلند می شود.همه جاغرش می کند.چند نفراز سواره ها وپیاده ها پشت سر را نگاه می کنند. دیگران،آنهاکه سواره هستند سرهایشان روی سینه هایشان افتاده و آنها که پیاده هستند با سرهای افتاده و دستها را که زیر بغل زده اند مابین الاغها در سکوت به جلو می روند.همه جا غرش می کند.این بار نزدیکتراز دفعه های قبل،شاید جنگ پیش آمده باشد.زن سرش را می چرخاند،چند سوار با شتاب نزدیک شده از او می گذرند.و تنها سرک می ماند. ریسمانی سیاه،که پرپیچ و خم روی برفها افتاده پیش می رود.تاآنجا که کوچ بارها از آنجا آمده و پیش تر از آن که کوچ بارهای پیش از آنها از آنجا آمده بودند.

زن یک دل و دو دل از سرک کنده شده، که آخرین الاغ کوچ بار هن هن کنان زن را پشت سر می گذارد.مرد سرش را می چرخاند زن را می بیند که ازسرک جدا شده پشت سرک ایستاده است.مرد به سرعت الاغ کوچ بارش را از کوچ بارهای دیگر که سرشان را بالا و پایین کرده مدام در حال پیشی گرفتن از همدیگر هستند جدا می کند.الاغ به سمت الاغهای دیگر خود را می کشد.مرد دندان هایش سربه سرشده،سوراخهای بینی اش گشادتر می شود.خیله چوبش را بلند کرده به دهان الاغ وپشت گوشهایش می زند.الاغ دورخود می چرخد که مرد از پشت دندانهای سربه سرشده اش صدا بیرون داده خیله چوب را زیر شکم الاغ فرو می کند.الاغ کج کج شده،سمت زن می دود.مرد سر خیله چوبش را در برف فرو می کند.برف سرخ می شود.مرد نگاه میکند.زن درحالی که چند تارموی یخ زده پیش صورت استخوانی اش وچشمهای گود رفته اش جل جل می کند خود را به خانه پشت سرک نزدیک میکند.مرد پرخچه دار نعره می زند.

- اویشه اویشه

الاغ کوچ بار رو به سمت زن دویده خود را به دروازه خانه پشت سرک می رساند.مرد با ته خیله چوبش صدای درب کلان چوبی را بلند میکند.زن سوخته دم سوخته دم خود را به مرد،الاغ کوچ بارو درب کلان چوبی می رساند.درب کلان غژغژ زده باز می شود.مرد منه ومن کرده با دست به زن اشاره می کند.زن که دیگر توانش نمانده به پشت کج می شود و شکم آماسیده اش بیشتر نمود میکند.  پیرزن هم می رسد،نگاهشان می کنند.

- بیایید داخل

پیرمرد بادست به داخل حویلی اشاره می کند که  پیرزن خمیده زیربازوی زن می درآید.مرد نگاه می کند.صداها غرش کرده همه جا می لرزاند و لخک دروازه تکان خورده غژغژ صدا صدا می دهد و برفهایش می ریزد پایین.

- شکست خوردن؟

مردسرش را خم کرده هیچ نمی گوید و نگاهش گره می خورد به برفهای پیش پایش که از روی دروازه افتاده.صدای زن بلند می شود.پیرمرد به سمت داخل حرکت می کند.

- بیا داخل.همگی رفته ان هیچ کس خانه نیست.

مرد که سرش را بلند می کند، استخوانهای صورتش در گودی چشمهایش بیشتر نمود می کند.

- می شرمی؟آمدی،دروازه را هم ببند

پیرمرد از حویلی می گذشت که مرد داخل شده دروازه را بسته بود.صدای زن بلند می شود.پیرمرد چند تکه چوب را همراه سرگین ها داخل بخاری می اندازد.بخاری گُرگُر کرده سرخ می شود.رگه های باریک آب از کفشهای مرد جداشده به سمت بخاری نزدیک می شوند .چیغ زن بلندتر از قبل شده قطع می شود.پیرمرد نزدیک کلکین شده به ریزش برف از پشت پلاستیکهای تیره وزرد شده نگاه می کند.

پشت کلکین ایستاده بود و از شیشه های چرک گرفته به ریزش باران نگاه می کرد.ومی شنید شتاب بچه اش را که خانه را پالیده از هرجای چیزی برای خود می یافت.چند بارمادرش راصدا زده بود.مادر نیامده بود.که صدای گریانش از بیرون می آمد،پشت کلکین وشیشه های چرک گرفته.تفنگش را باز وبسته کرده پرتله اش را پر صدا به خود بسته بود،بوت هایش را که پوشیده بود چند بار پایش را به زمین زده گفته بود.«پدرجان حلالم کنید.»

شب گذشته را در جنجال گذرانده بودند.پیرزن گریان میکرد وپیرمرد در بالا و پایان صدایش از درون در خود می پیچید.بچه اش را بد راه ساخته بودند.

- دفاع از دین وناموس است.

- دروغ است.

- جهاد است،یک جهاد واقعی.واجب است مثل روزه ونماز.این را همه ملاها می گن.

- دروغ است به خدا دروغ است.

پیرمرد خندیده از درون در خود می پیچید که بچه اش از خانه برآمده بود.بچه بازنگشته بود که پیرمرد وپیرزن شب را در جنگ با خود و همدیگر به صبح رسانده بودند.

- بچه اولم را به کشتن داری دلت یخ نشد؟

پیرمرد فریاد می زد.وپیرزن درمیان حرفهایش گریان میکرد- در گریانش حرف میزد-

- مگم خدا ما را چند اولاد داده؟مگم از دواولادمان یکی را قربانی نساختی؟ جهاد فقط بالای ماست؟چرا آنها که هشت ونه لونده مردک دارن جهاد نمی کنند؟

«جهاد برای همه واجب شده.هر خانه باید یک عسکر بدهد.» هر خانه یک نفر دادند وآنها که نفر جنگی نداشتند نفر کرایه کردند.چند نفر از بای ها پول دارهای قشلاق بچه هایشان را روان نکرده،نفر کرایه کردند.یک هفته تمام جنگ در مرکز ولسوالی دوام داشت.آوازه افتاده بود که ملاها شکست خورده اند.سید احمد آقا از قشلاق بالا، همه را در مسجد جمع کرده گفته بود.«مجاهدین جان برکف شما در مقابل کفر مردانه می جنگند...»دوهفته بعد بود که مرکز ولسوالی آرامش می یافت بعد از آنکه ملاسید احمد آقا از قشلاق بالاو حاجی سناتورقریه دار از قشلاق پایان صلح کرده بودند.صلح شده بود که بچه پیرمرد را در پارچه ی سفیدی پیچیده الله اکبرگویان آورده بودند.ملا سید احمد آقا همراه تعداد زیادی از جوانهای تفنگ بر دوش که همگی مجاهد بودند.نماز میت راخوانده ملاگفته بود:«پدر شهید باید سنگ لحد بماند» ماه بعد از آن بود که ملاسید احمدآقا وحاجی سناتور قریه دارآمده بودند.درقبرستان رفته بالای قبر شهدا فاتحه خوانده بودند.از قبرستان به مسجد آمده مردم را جمع کرده در فضیلت شهید و شهادت،هر دوی شان بسیار چیزها گفته بودند.

پرتله اش را پرصدا بسته،بوت هایش را پوشیده،چند بارپایش را به زمین زده آماده جهاد شده بود.برادر بزرگترش چند سال پیش در جنگ ملاسیداحمد آقا و حاجی سناتور جهاد کرده بود.او هم به جهاد می رفت که ملاها و خانها همه فتوا داده بودند.جهاد واجب شده بود که جنگ،جنگ ملای سید احمد آقا وحاجی سناتور نبود.حاجی سناتور و ملاسید احمد آقا وحدت کرده بالای قبر شهدا فاتحه می خواندند.مردم را جمع کرده در فضیلت شهید و شهادت بسیار می گفتند.این بار دشمنی همراه آنهایی بود که از یک ولسوالی دیگر،از یک ولایت دیگر آمده بودند.آنها از ولسوالی دیگر که بسیاری از بازاریها و جلابها آنها را می شناختند آمده بودند و جهاد را واجب ساخت بودند مانند روزه ونماز.یک هفته از جنگ اول می گذشت که شهدا را آورده بودند.پوست سر بعضی های شان نبود و بسیاریهایشان دست وپای شان را همراه نداشتند.ودو نفر را کالایشان را دفن خاک ساخته بودند که خود آنها همراه موشکها به آسمان رفته بازنگشته بودند.

پیرمرد را درمسجد خواسته بودند.پیرمرد در مسجد می بود که شیون پیرزن پیش مسجد را لرزانده بود.پیرمرد از مسجد برآمده زیر بغل پیرزن را گرفته سمت خانه می برد که چشمهایش سرخ می بود و پیرزن شیون می کرد.

درب دولته ای غژغژ زده از هم باز می شود.پیرمرد سرش را می چرخاند.پیرزن در حالی که چین وچروکهای صورتش بیشتر شده آب دهانش را قورت داده فریاد می زند.

- باچه اس باچه

پیرمرد سنگ شده،نگاهش می کند.پیرزن که خارج می شود کت های درب غژغژ زده به هم می خورند.پیرمرد در حالی که نگاهش را به طرف برفهای خاکستری پشت کلکین می کشد.تکرار می کند.

- باچه اس باچه

چشمهای پیرمرد بسته میشود.لبش تکان تکان می خورد.چروکهای صورتش بیشتر می شود.پوزخند می زند.تکرا رمی کند.

- باچه اس باچه

و می خندد بلند بلند،پیرمرد می خندد.

نوشته شده در 2007/6/27ساعت 6:27 بعد از ظهر توسط حبیب صادقی| |