و ما ها تمام گرد و خاک زمین را به آسمان می بریم
و ما ها ترک سنت خدا و رسول کرده سر پا ایستاده بودیم که آنها دور از تیر رس ماها می دویدند. آنها که سه نفر بودند و دور از تیر رس ماها می دویدند. شب آمده بود و بعد ازنیمه گذشته بود که پشت سنگ کلانی پنهان می شدیم. با اشاره دو سگرتی والا که طرفم گوشه ی چشمش را پرانده بود از جایمان بلند شده بودیم همان وقت که بازی گرم شده بود و فکر ما پیش سگرتیها می بود. بازی گرم بود وکمپل والا با دمش چارمغز می شکستاند که بیر و بار شده بود و چند نفر دیگر همراه جزگرهایشان از یک گروپ دیگر هم آمده بودند. دورتر از آنها که چاروالی میزدند و آنها که جز گریشان را می کردند پشت سنگ کلانی پنهان شده سگرتی ها را آتش زدیم. چند پک اول را که تنباکوی خالص بود تند و سبک درون سینه ام کشیده پس می دادم تا به قول بچه ها به مایه ی کار برسم. پک اول که وارد سینه ام می شد بوی تند چرس چند نفر دیگر را هم به دنبال خود کشانده بود آنجا که پشت سنگ کلانی می بود و ما سگرتی ها را آتش زده بودیم. همانها که یا مفت کش بودند و یا از آن چرسی هایی که از نطفه مادر تا زیر سنگ لحد چرس زده بودند و به قول خودشان همانها که نطفه خلف چرس بودند.
بویش که اول تند می بود رفته رفته شیرین می شد. از دماغم بالا شده گرما را در چشمانم می دواند. چشمهایم گرم می شد، گرم و آنقدر گرم که دوسگرتی والا درچشم هایم به رقص می آمد، دور و نزدیک می شد تا آنکه درچشمهایم آب می شد، گم می شد، محومی شد و آن وقت من دیگر نبودم و نیستم آنجا که چاروالی می زدند و جزگری می کردند و با دمشان چارمغز می شکستاندند آنها که کمپل والا می بودند. ازدهانم به سینه ام می رفت و از آنجا مثل ریشه های درخت انجیر حاجی ملک که به دیوار حویلی شان فشار آورده، سوراخ اش کرده وارد حویلی ما شده بود، پر فشار می رفت. به دستهایم که میرسید آرام می بود و سمت پاهایم می لغزید تا به نوک انگشتانم می رسید و از آنجا می بود که تند می شد. می دوید. درسرم می پیچید و سبک ام می ساخت تا که از چشمهایم می افتاد و چیزی در پایم می دوید و رفته رفته بی حس و کرخت می شد دستم، پایم وسرم که سبک می شد. خالی می شد و می افتاد روی سینه ام و همان وقت یک نفر پرسیده بود:«همی دریا که آتش بگیرد ماهی ها کجا می رند؟» دریا آتش می گرفت و چشمهایم گرم می شدند که ماهیها از دریا برآمده- از چشمهایم برآمده_ از درختها بالا شده دریا را می دیدند که آتش گرفته بود.«می برآیند شاخه درخت». یکی دیگرمی بود که آن اولی نمی بود. شاید هم همو بود که صدایش زنگ برداشته بود.«اوووو.. چی می گی؟ گاو که نیست شاخه درخت برایه ». همه جا تاریک می شد، روشن می شد. تیر انداخت از آن دورتر ها به گوش می رسید. چشمهایم گرم شده بودند و سرم روی سینه ام افتاده بود. از همانجا که سینه ام بود و سرم که روی سینه ام افتاده می بود ریشه می دواند مثل درخت انجیر که فشار آورده دیوار را و رگهایم را سبز و برآمده می ساخت و درچشمهایم چیزی را می دواند . چیزی که درآن دور دستها بود. می دوید درچشمهایم مابین گندمزار. دستهایش را از دو طرف باز کرده پرواز می کرد و روی ساقه گندمها می کشید دست هایش را. می دوید و می دوید. تا آنکه صورتش را می چرخاند همان وقت که روز نشست می بود و خورشید پشت سر او خود را پایین کشیده صورتش را ناپیدا می ساخت. بعد مثل همیشه باد می آمد و چادرش را با خود می برد و او در باد می دوید. باد موهایش را پریشان می ساخت و صدای قت قت خنده اش را به آسمان می برد. قت قت خنده اش که باز پس می آمد. روی گندمزار موج برداشته به کوهها می خورد و دربازگشت در گوشهایم و دهانم که باز می بود داخل می شد و می دوید درجانم و تمام جانم را پر می کرد. زیر دلم می زد. خوش خوش می خندیدم و خود را می انداختم روی گندمزار که صدای خنده در آن موج بر می داشت و دستی آرام از روی گندمزار و صورتم که افتاده مابین گندمزار می بود حرکت کرده باد ملایمی را در زیربغلهایم می دواند. بعد از جایم بر می خواستم. و اوپشت به من رم می کرد. می دوید. آنقدر می دوید که از دیده محو می شد و باد می وزید و درساقه گندمها پیچ وتاپ می انداخت.
***
دور از تیر رس ماها می دویدند آنها که سه نفر بودند. حق تیر انداخت را از ماها گرفته بودند. چاپ اندازها سمت اسب هایشان دویده، کمر اسب ها را محکم می کردند. ول وله شده بود و شوق دردل ماها افتاده بود. پول، تفنگها و پرتله هایمان را میدان کشیده بودیم و چند نفر که ذخیره داشتند سگرتی هایشان را. تفنگها که یله بر گردن زین اسبها شدند چاپ اندازها هیاهو کرده گرد و خاک را بالا داده از تپه سرازیر می شدند. پرتله ای را شب گذشته از جان یک مرده کشیده بودم درمیدان اول ماندم. رفته رفته که میدان گرم می شد وشرط بندیها بالا می گرفت تفنگ و مرمی هایم را هم به نام قل مراد واسب سیاه سرخون اش میدان کشیدم. که همان دم از دلم گذشت. خدا کند که قل مراد یکی از آن سه نفر را از دست یا پایش بگیرد و بعد یکی دیگر پیدا شود و قل مراد تقیم کند همراه یکی دیگر که دست یا پای دیگر یکی از آنها را که قل مراد گرفته، بگیرد وهر دویشان آنقدر بتازند و تقیم کنند که دست و پای او از بدنش جدا شود و قل مراد دست یا پای کنده شده را بالای سرش چرخانده، نعره زده سمت ماها که بی تابی می کنیم پرتاب کند و آن وقت ما چندنفر که بالای قل مراد شرط بسته بودیم فریاد خوشی سرداده از جایمان بلند شده خود را روی تفنگها و پرتله های مابین میدان بیندازیم و سعی کنیم هرکدام زودتر از دیگران به سگرتی ها برسیم که آدمهای ذخیره دار درمیدان مانده بودند. سکوت مابین ماها افتاده بود و بی تابانه انتظار می کشیدیم. گرد و خاک چاپ اندازها از دید ماها گرفته بود آنها را که سه نفر بودند و پیشتر از این، دور از تیرس ماها می دویدند. اسب ها در موج و فشار یکدیگر یکایک از گرد و خاک که پیچ و تاب خورده به آسمان می رفت می برآمدند. و باز شیهه زده، میل کرده، درفریاد چاپ اندازها خود را به موج گرد و خاک دیگر چاپ اندازها می زدند. آنجا بیرو بار شده بود و ماها، لب و دهان خشکیده نفس درسینه هایمان قید مانده بود و خارج نمی شد. سرم از انتظار به ترکیدن می رسید و قل مراد درکاسه چشمم تقیم میکرد که برآمدن بیک محمد از گرد و خاک همراه یکی از آنها خیلی از ماها را و مرا از جایم خستانده بود. به دل اسب چسپانده زیر رکاب گرفته بود محمدبیک یکی از آنها را که سه نفر بودند و دور از تیر رس ماها پیشتر از این ها می دویدند. محمدبیک سمت ماها راست کرده بود که قل مراد از موج گرد و خاک خود را کنده تقیم محمد بیک را گرفته بود. هردو چاپ انداز سمت ماها تقیم انداخته بودند که ماها فریاد زده سمت آنها خیز بر می داشتیم تا این که میدان و سگرتی ها یادمان می آمد، آن وقت آرام آرام می ایستادیم و هر کدام سعی می کردیم دور از چشم دیگرانمان به سمت میدان و سگرتی ها پس بگردیم. قل مراد یک پای پرموی را بالای سرش چرخ داده مابین ماها انداخته بود. همان پای پرموی که برایم یک سگرتی شده بود و دوسگرتی دیگر که دپ یکی دیگر از ماها را شاهانه ساخته بود.
***
دور از تیررس ماها بودند آنها که شب گذشته را همراه ما بودند و بعد تمام دشت را دویده خود را به کوه زده بودند همانها که ما را درجایشان مانده رفته بودند. همه شان شبانه گریخته خود را به کوه زده بودند. نزدیکی های صبح بود و شب آدم نما شده بود که بالایمان تیر انداخت می شد. تفنگهایمان را پالیده بودیم. نبودند. آنها تفنگهایمان را هم شبانه با خود برده بودند. پشت سنگ کلانی بودیم. همانجا که دیشب سگرتی ها را آتش زده بودیم. که حالا شب رفته و همه جا روز شده بود مفت کشها نبودند و چرسی های حرامزاده هم نیشه شان را کوک کرده بی خبر از ما، ما را درجایشان مانده رفته بودند. پشت سنگ کلان اول درهمدیگر می بینیم و چشمهایمان که هنوز گرم و سرخ می بودند. با نزدیک شدن صدای گلوله ها به یکدیگر نزدیک شده همدیگر را در بغل می گیریم که هرکدام بیشتر از دیگری می لرزیم. تفنگها را که بالای سرمان احساس کردیم سایه های آدمها پیش پای مان افتاده روی زمین می بودند.«حرامی ها بچه باز هم هستند» و زده بودندمان، مشت و لگد و تفنگ می بودند که بی تفاوت میان سر و صورت و دست و پا به هر جای ما می خوردند و ناله می بود که از هرجای ما برخواسته موج برداشته می رفت و می ماند میان زمین و آسمان و آنها که بالای سرمان ایستاده بودند. زمین که افتادیم آنها دور و اطراف ما را حلقه انداخته بودند. احسا س می کردیم مایع گرمی دردماغمان جریان یافته و چیز شور مزه ای دهانمان را پر می کند. زمین افتاده بودیم. به تمام نقش زمین شده بودیم. دستهایمان را درپشت سرمان بستند. یک نفر که صورتش را به تمام موی پوشانده بود و تنها چشمهای سرمه کشیده اش درآن میان معلوم دار می بود پیش آمده با قنداق تفنگ به شکمم زد. خود را جمع کرده، سرم را به طرف شکمم می بردم که ضربه قنداق مابین شانه هایم را سوزانده، سرم را و تمام بدن خمیده ام را روی پای هایم استوار ساخته بود. درد شکمم را نمی دانم چقدر بود که پشت گردنم و مابین شانه هایم تیر کشیده چیزی را از دلم به حرکت می آورد. دهانم که تلخ می شد پیش رویم پر بود از خون و چیزهایی که شاید کباب بره های دیشب بودند که حالا پرخون شان کرده من پس داده بودمشان. آفتاب بالا آمده سایه های آدمهای پرموی و پشم را کوتاه می ساخت و در ما که روی زمین افتاده بودیم و سایه نداشتیم گرما و عطش می آورد.
یک توته گوشت را پیش رویمان زمین انداختند. خوب که نگاه اش کردیم یک دست بود. دست یک آدم بعد چند دست و پای دیگر هم آوردند. خشمگین و غضبناک پیش رویمان زمین زده خاک را درچشمهایمان پاشیدند.
از زمین بلندمان کرده از پشت برایمان تکیه شده سرپا نگاهمان داشتند. یکی شان که موی های سرش به صورتش دویده از آنجا به گردن و سر سینه هایش رسیده بود. شمشیربه دست به ما نزدیک می شد.از پشت سر دامنهایمان را بالا زدند. همانها که ما را تکیه شده بودند تا روی پای هایمان ایستاده بمانیم. گرمای شمشیر برق زده زیر نافم را و پوستم را گرم میکرد که احساس کردم ایزارم روی پای هایم افتاده و چیزی درجانم نیست. ایزار بند دوسگرتی والا را که برید و ایزارش روی پای هایش افتاد، شمشیر به دست پس پس رفته از دوسگرتی والا فاصله می گرفت. مثل کسی که از چیز مردار و حرام گوشتی دوری کند.«استغفرالله...» دور تر رفته صورتش را به طرف آسمان و بعد به طرف آن دیگرانش می چرخاند.«سنت خدا و رسول چی می فرماید؟ ریش تان را بزنید وزهارتان را بمانید؟ وای بر شما که آن کارتان معصیت است و این کارتان معصیتی بزرگتر» دوسگرتی والا را می بینم که مادرزادش افتاده مابین پای هایش. و او ایستاده چشمهایش را رو به آسمان بسته است. بعد چیزهایی می گوید که ما نمی فهمیم و دیگرانشان سرهایشان را و موهایشان را تکان داده بالا و پایین می کنند.
صورتش را سمت دوسگرتی والا می چرخاند.« کافرها! ترک سنت خدا و رسول می کنید؟» و سرش را طرف آن دیگرهایش می چرخاند.« ما و ظیفه داریم تا نشانه های ناپاکی را از زمین پاک خدا پاک کنیم و هرکسی که در این شک کند، او به یقین از حق وحقیقت بدور است.». به طرف دو سگرتی والا می رود. دست چپ اش را مابین پای های دو سگرتی والا دوانده به طرف خود می کشد که دراین هنگام دست راست اش و شمشیر براقش بالا رفته اند. دست راست اش که پایین می آید نعره دوسگرتی والا تا بالای آسمان می دود. دست خون چکانش را که به طرفم پرتاب می کند می بینم مادر زاد خون آلود دوسگرتی والا را و دو توته گوشت دیگر که به آن آویزان شده روی زمین می غلتد. به طرفم که می آید جانم می لرزد و مادرزادم مابین پایهایم. دست خون آلود و چسبناکش را روی مادرزادم و تمام آنچه مابین پای هایم داشتم احساس می کنم. و بعد فکر می کنم که شاید ترک سنت خدا و رسول کرده ام و باید پاک شوم. فریادم به آسمان می دود. بعد رفته رفته آسمان تارشده در زمین می غلتد.و من می شنوم نعره ها را و الله اکبر را که سنت خدا و رسول جاری شده و خاک در دهانم خیس شده مزه اش را به حلقم می دواند. تاخت و تاز شروع می شود. شیهه اسب ها و هیاهوی چاپ اندازها بالا شده و ماها فریاد زده تمام گرد و خاک زمین را به آسمان می بریم.

