تبليغاتX
داستان -

آن محيط حال آنجا كه ورودی مسجد بود



ولبريز ازصدای افطارآنجا كه خيابان پايين مسجد بود وآنجا كه خيابان پايين مسجدنبود .وآن مرد كه پراكنده بود آن صدا را،آن صدا كه نبود ازآن مردان.

ای توهميشه همه جا من به كجا ر سيده‌ام                      اسيرلعنتم هنوزيا به خدا رسيده‌ام

ومی راند صدارا آن مرد كه پارچه فروش بود .آنجا كه صدای افطار رو به بلندا داشت.آنجا كه  وردی مسجد بود وبوی افطار ازآن شنيده ميشد.آنجا كه ايستاده بودند،آنها،طرفداران چيزهای مرده،كفش دربغل ايستاده بودندآنجا كه  ورودی مسجد بود.داده زده بود وهوار ميكشيد آنكه رفته بودبالای ماشين بار،آنكه دودستی پسته هارا بالامی‌آورد،داد زده بود وهوار ميكشيدوروی ديگر پسته‌ها می‌پاشيد .وپيشتر ازاو نبود آنكه انار می فروخت وميوه فروش دوره‌گرد بود.انار تركيده‌ای در دست،پيش كرده بود به آن نزديكی آنجا كه دختری ايستاده بود.تعريف می كرد آن مرد كه ميوه فروش دوره گرد بود.انارها را وچشمانش خنديده وصورتش چال افتاده بود آنكه مادربود وانارها را بالا وپايين ميكرد.نگاهش را فرستاده آنكه ميوه فروش دوره گرد بود در آن نزديكی آنجا كه دختری ايستاده بود ونگاه هوسبازانه‌ی آن مرد كه ميوه فروش دوره گرد بود زير چشمش را پرانده بود روبه آنجا كه دختری ايستاده بود در آن نزديكی ربنالاتزع قلوبنابعد ازهديتنا

وهمراه شد  نگاهی سرشار ازنيشه‌ی آن مرد كه ميوه فروش دوره گرد بود مادری را كه با خود همرا داشت،دختری كه درآ ن نزديكی ايستاده بود.ودر بازگشت ازانتهای خيابان كه گم شده می‌نمود.به رضايت بود وآنگاه كه زيرچشمش را پرانده بود و سرشار ازحس نيشه شد آن محيط حال،آنجا كه وردی مسجد بود. منار مسجد بود ياايهاالذين آمنوااصبرواوصابروا و رابطو وآنجا كه پارچه فروش بود.

چرا هر آنچه ساختم يكی يكی خراب شد             چرا حديث بودنم سئوال بی جواب شد

ـ گرم وتازه نانهای ارزانه ازچوك مزارجانه

وهوای آنجا سرد وخنك می نمودآنجا كه ورودی مسجد بود يك نان جفتی را سردست گرفته داده زده بود وهوار ميكشيد درپشت سبد نان.آن مرد كه نان فروش دوره گرد بودآنجا كه پايين تراز ورودی مسجد بود داده زده وهوار كشيده بود آن مرد كه نان فروش دوره گرد بود .وبوی افطاربه نزديكی می زد.آنجا كه خيابان پايين مسجد بود وآنجا كه خيابان پايين مسجد نبود.هوای آلوده در افطار،رفته رفته سوزدار می نمودآنگاه كه باد ملايمی برخواست.

ـ جا كنم؟ازاين درشتاش،آره آبجی

وتند سرش را می چرخاند آنكه سياه پوش بود

ـ اوه،حاج آقا؟

بدبدنگاه كرد ورفت.آنكه سياه پوشيده بود وحاج آقا بود،روبه آن مرد كه ميوه فروش دوره گرد بود وچون رسيد آنكه سياه پوشيده بود وحاج آقا بود،آنجا كه ورودی مسجد بود ايستادند آنها،آن طرفداران چيزهای مرده ـ درخود فرورفته،كوچك شدندـ آنها،آن طرفداران چيزهای مرده،آنها كه كفش دربغل داخل ميشدند به آنجا كه ورودی مسجد بود.ازبالای عينك رنگ پريده‌اش نگاه ميكند آن كه سياه پوشيده وحاج آقابود رو به آنجا كه ورودی مسجد بود،درآنها ديد.درآنها،آن طرفداران چيزهای مرده كه كفش دربغل ايستاده بودند آنجا كه ورودی مسجد بود.ونگاهش كردند آنها.آنها كه می‌پنداشتنداوـ آنكه سياه پوشيده بود وحاج آقابودـ ازمردان شريف خداست.اناردردست ايستاده بودآنكه حاج آقا بودآنجاكه ميوه فروش دوره گرد نبود.وآن طرفداران چيزهای مرده منتظر بودند آن را كه ازمردان شريف خدا بود.وراه باز كرده درآنجا كه ورودی مسجد بود.صدای افطارشدت گرفته ميريخت،به آنجا كه خيابان پايين مسجد بود وآنجا كه خيابان پايين مسجد نبود وهمانجا هم لبريز بود ازصدای آنكه نبود ازمردان.

خوشا امشب كه مهمان شماييم       كبوتر بر لب بام شماييم       ترش رويی نكن مهمان عزيزه     خدا داند كه فردا شب كجاييم

ـ نارنگيهات چنده؟

خنديده بودند.آن چشمها، آنگاه كه درهم ديده بودند.خنديده بود آن چشم كه دختری می نمود وآنكه ميوه فرو ش دوره گرد بود.دور شده آنكه سياه پوشيده بود ودختری مينود ازآنجا كه ميوه فروش دوره گرد بود.سوت ميزند،آنجا كه  ورودی مسجد بود.رو به آن طرف خيابان،آنجا كه دو جوان شيك پوش تسبيح می چرخاندند.داده زده بود وهوار ميكشيد آنكه نان فروش دورده گرد بود.آنجا كه پايين تر از ورودی مسجد بود.آنجا بودند،آنها كه شيك پوش بودند وتسبيح می چرخاندند.آنجا كه ميوه فروش دوره گردبود.

ـ طرف سوتييه

ورفتند آن دو كه شيك پوش بودند وتسبيج ميچرخاندند.آنجا كه خيابان پايين مسجد بود و درآن ايستاده بود آنكه دختری مينمود وباد زير چادرش خانه كرده بود.وبازگشتندآن چشمها به آنجا كه  ورودی مسجد بود،ازآنجا كه خيابان پايين مسجد بود وازآنكه دختری مينمود وباد زير چادرش خانه كرده بود.دستی به شانه‌ای ميوه فروش دوره گرد زد آنكه شيك پوش بود وتسبيح می چرخاند.پايين شده ،دادزده بود وهوار می‌كشيد آنكه پسته فروش دوره گرد بود.وتاكسی رو به بيرون باز ميشود.رو به آنجا كه ايستاده بود آنكه دختری مينمود وباد زير چادرش خانه كرده بود .تاكسی در باد گم شد وآنكه دختری مينمود وباد زير چادرش خانه كرده بود.ونبودند آنها كه شيك پوشيده بودند وتسبيح ميچرخاندند در آنجا كه ورودی مسجد بود.تنها ايستاده بود وداد نمی زند آنكه ميوه فروش دوره گرد بودونگاهش نبود آنجا كه  ورودی مسجد بود.اينما تكونوا يدرككم الموت ولوكنتم فی بروج مشيده

هوای فولادی رفته رفته زنگ برميداشت درآنجاكه خيابان پايين مسجد بود و درآنجا كه خيابان پايين مسجد نبود.وحالاكه صدای افطار سرعت گرفته بودهمه را ميراند رو به آنسو كه  ورودی مسجدنبود.صدای مناره‌های مسجد شتاب آلود درآنجا كه خيابان پايين مسجد بود وآنجا كه نبود گم ميشد ومی راند همه را آنكه موذن بود ازآنجا كه ورودی مسجد بود .وپرازهيچ شده بود آنجا كه خيابان پايين مسجد بود وآنجا كه خيابان پايين مسجد نبود.

 

5/6/1382مشهد



نوشته شده در 2005/5/11ساعت 7:8 قبل از ظهر توسط حبیب صادقی| |