گوش فال
چي خواهدشد؟اگربازهم جوابشان كند؟ني ني، بادستم بازي كرده گوشه چادرم را تاب ميدهم.چرتي ميشوم.چيزي به فكرم، آره،آرهبايدپيشتر بروم.گپ هايشان را بشنوم.بايدپيشتر بروم. گوش بگيرم آره آره،بايد پيشتر…روي پنجههاي پای،خود را به پشت درازهي دهليزميرسانم.آهسته آهسته دروازه را باز ميكنم.تاريكي دهليز،سياهتر نمود ميكند.هواي سرد به صورتم ميخورد.صورتم يخ يخ ميشود.احساس ميكنم،صورتم خیس شده باشد.صدايي از پيشینه خانه ميبرآيد.
ـ ني بيرادر…
خپ خود را ميزنم.صدا چپ ميشود.چند صداي دگام مرده مرده ميبرآيند.بهدروازه دهليزنارسيده،بي دم شده،در تاريكي دهليز ميمانند.ميگویم،چي خوب ميشد.پيشینه دروازه هم باز ميبود.آن وقت صداها شكستهنميشدند،بهدروازه نميخوردند گيرنميكردند.يكراست ميبرآمدند.درتاريكي دهليز نميماندند پيش ميآمدند.اينجا،پشت دروازهي نيمه باز دهليز.پيشتر بروم؟نيني اگر يك وقت دروازه را بازكردند؟خوب! آن وقت خود را به تاريكي دهليزميزنم.نيني،دروازه را بازكنند.ازخانه برآيند.حتما همراه هريكين ميبرآيند.دهليزروشن ميشود.همه چيزمعلوم دارشده.آن وقتپدریم خواهدكه مرهكشت.اگرهم نكشد یک لت وکوب جانانه که سرشاخيم است.ياكي ني …آره آره،حتما امير جان هم جواب خواهدشد.نيني نميروم .پيشترنميروم.خوب چي كاركنم؟چي خواهدشد؟صورتم گر گرفته.وزمين شده،ياني سبك شده،نميدانم،نميدانم.بايد يگان كار،يگان راه بايدباشد. هاها… چراپيشتر از اينها به عقلم نرسيده بود.گوش پال؟ها…گوش پال ميروم.سرپنجهی پایهایم دويش كرده.خود را به دروازهي كلان حويلي ميرسانم.زنجيرك دروازه را بالا ميكنم.دانههايكلان زنجيرك را دانه دانه وبي صدا ايلا ميكنم.دورازه را با فشار وآرام، آرام روي لخك زيرين ميچرخانم.كمي باز ميشود.خود را مالانده ـ كوچك كرده ـ ميبرآيم.دروازه را به آرامي روي لخك زيرين ميچرخانم.خوب حالا كجاميروم؟خانهي صفدر دهقانك،خوب است، هم نزديك است وهم حويلي ندارند. يكراست ميروم پشت دروازه شان.وزير دلم به رضايت بالاميزند.پاهايم روي پنجههايش پس پيش ميشوند. نيني!؟پاهايم درجا ميمانند.كجا؟اين طوركه نميشود.هيچ ميفهمي؟كجاميروي؟كدام خانه بايد بروي؟مگام هر خانه ميشود؟ني ديوانه،آي آي…چرا از اول به فكرم نرسيد.هر خانه كه نميشود.آره هرخانه نميشود.خانه يك نكاحه.بايدكه يك نكاحه باشد.صفدر دهقانك؟اوکه، همين پارسا ل زنش را آورد.سه،چهار ماه بعد ازآنكه زن اولش سراولاد رفته بود. آن وقت چه غالمغالي شده بود.هفت بچكيچه به يك باره چيغ ميزدند.سرخاك،پيش منبر و درخانهي دودزدهي صفدردهقانك .هفت بچكيچه به يك باره چيغ ميزدند.و دهقانك هم چه گرياني ميكرد.هر دم بيگاه سرخاك ميرفت.صداي گريانش تا دير وقت مرده مرده به قشلاق ميرسيد.آره آره آنجا نميشود.دونكاحه است.خوب ميروم.خانه...؟نيني آن بابه سگ ريش او که معلوم دار نيست.چندنكاحه باشد.از پنج وشش که گذشته.آره،گذشته.ازاين كه نصف قشلاق عروس همان بابه سگ ريش است ونصف ديگر هم حتما كه يك رقمهايي داماد هموبابه سگ ريش بايد باشند.همان پيرسگ،يكباركه براي آب آوردن،از زيرمنبرمی گذشتم.كتي دو،،سه پيرسگ ديگر پسكي روي ديوارمنبرلميده بودند. همانهاكه دور دهانشان،بروتها و ريشهاي سفيدشان به رنگ نسوار ميزند.پيرسگ گفته بود:«پي راطر…» وگپش را خورد.سرش راكج كرد،پيش سينهاش تف سبز وگوي مرغياش را به زمين زد.تف باد شد.سينهاش را دست كشيد پاك كرد،به سينهاش ماليد.وقتي سرش را بلندكرد.ديدم چطور از گوشه ی لبش يك خط سبز به داخل ريشهايش رفته بود.« بيادرجانييي يك يك راه ديلم ميخنده،كه همي دختر حسن باي ره بگيرم.»وپيرسگ ديگرش گفته بود «اگربتاني بيست سال جوان ميشي.» وديگرش هم گفته بود:«جاگت گرم ميشه »
دويده سرآب رفته بودم.پس گشت از زير منبر نیامدم. كاشكي همان وقت دور ميخوردم.پيش رفته كتي ديگلي به سرش ميزدم.كه خونيش بريزد،پير سگ،سگ نموره.به خودميآيم.هي!چي ميكني؟معلوم دار است،كجاهستي؟بايد بروي خانه،خانه…ني اوهمشدنينيست. خوب،خانه،خانه بابه شوقي.ها…ني اوهم از همان پيرسگها است.خوب،كجا بروم.از بالا قشلاق تا پایان قشلاق پاك همين طوراست.نيني ميروم.خوب،بچه او هم که درخانه نيست؟خوب،شايد همراه عروس خود گپ بزند.آره آره گپ ميزند.همراه عروس خود گپ ميزند.اوبابهاي پرهٌ اي است.بابه شوقي است.بابه شوقي.خودرا به بيراهه ميزنم.از پشت قشلاق به سمت بالاي قشلاق. سرپنجههاي پاي هایم .خورخور سگ به گوشم ميرسد.خودرا به ديوار ميچسبانم گوشهايم را تيزترميكنم.سگ حاكم باي است.پشت حويلي پايم راآهسته بلندكرده روي سنگچلها ميگذارم.جريق جريق ،مرده مرده صدا ميكنند.آرام ميشوم.صداي قدقدمرغ از درون حويلي ميبرآيد.صداي بقه ها ازدورترميآيند صداي بوم بريده بريده…شب پرك چيرچيرزده ازبالاي سرم تيرميشود.خور خورسگ خپ شده.آرام آرام پايم را بر ميدارم.آرامتر وآرامتر.
حالا ديگر بايد تيزتر بروم.گوش ميكنم.صداي جفيدن سگ بهگوش ميرسد.صداي بقه ها همبلندترشده.آواز ميخوانند و صداي پايم گم ميشود.خود را به پشت ديوار بابه شوقي ميرسانم.حالا بايدهمان طوركه رسماش هست.پشت دروازه رفته گوش بگيرم.گوشهايم را بگيرم.قفل كنم.آب را دردهانم بگيرم.آخخخ آب؟ نیاوردم.اي خاك به سريت دختر.اين كاراست كه توميكني؟حالا چي كار كنم؟آب ازكجا بياورم؟بايد بروم سرآب.لب جوي،دهنم را پرآب كنم وپس بيايم.دراين وقت شب؟مابين درختها…بروم؟كدام چيز…نكندزده شوم.جانمخالي شده.صورتم يخ يخ ميشود.آب دهانم را قورت ميدهم.گلويم سوزش ميكند.ني ني.خوب، چارهام چيست؟بايد بروم. چارهي ديگر ندارم.بايد بروم.ازخم ديوار بابه شوقي تيرميشوم. روشنايي هريكين ازارسي به بيرون پخش ميشود.پيش خانه را روشن كرده.ازروشنايي فاصله گرفته،فاصله گرفته دور ميشوم.صداي جفيدن سگ به گوش ميرسد.خوب است. اينهاسگ ندارند.زيرديلم مي جوشد.لبم از دوطرف كمي كشيده ميشود.پاهايم تندترپس و پيش ميشوند.خود را به دروازهي حيطه ميرسانم.دروازه را بازميكنم.درون حيطه ايستاده ميشوم .به راه چير شده،مابين ريشقهها نگاه ميكنم همان راه، كه چند بار سريش غالمغال شدهبود.وهر بار ملاگك هزار ويك رقم قرآن وقسم خورده بود.
ـ اينجا حيطه است يا راه آب آوردن زنها؟ديگر هركس از اينجا تير شود پايش را ميشكنانم،بخدا ميشكنانم.
ـ ديوخونميزنه.ازدوگام بالاتررفته آب بياريد.
همين گپه همه مردها به خانههايشان گفته بودندپدریم هم گفته بود.البت چندروزي ازمابين حيطه نرفتيم.ديگرنميشد.وقتي ازمابين ريشقه هاتير ميشدي وريشقه هاي گل كرده به رانهايت ماليده ميشدند.آن وقت آدم يك رقم ديگر ميشد. خوش خوش آدم ميآمد.اگر ازآن هم می گذشتی.كجاجان شويي ميكرديم؟بيرون از حيطه كه آن مقدار درخت نبود،كه چهار پنج جان لچ را پت بتاند.كل تابستان هم که همين يك جانشويي سر چاشت است.آه، وقتي كه شمال برميخاست. برگهاي درختان بهم چسبيده وبلند درهم مي خوردند.چطور صداهاكه نميدادند.و بادكه تندتر ميشد.صداي برگها هم زياد ميشد.ترسناك ميشد.گورميزد.آن وقت جانهاي لچ يخ يخ ميشد.شانههاي دخترا جمع ميشد.زانوهايشان ميچسبيد. مابين آب قلپقلپ كردهميدويديم،سمت كالايمان،رويشاخهي درختها وآن روز بی هيچ مزاقي ميگذشت بدون آببازي،بدون مزاقكتيدخترهاي نوعروسونازيدنشان بهكلان شدنسينههايشان واين كه گرماي شبانه جانشان هنوز هست وهيچ سردشان نشده.
پشتي گيري مابين آب هم نميشد.وآن روز بی هيچ مزاقي… صداي شرشر ازمابين درختها بلند ميشود.وارخطا ميشوم تكان ميخورد.سياهي!دوسياهي!نفسهايم سنگين شده وگلويم خشكي ميكند.چيزي درون سينهام سخت ميشود.دل پاره نشوم،ن ني ني ب با،با بايد،ن …ن …نترسم.هاها وگرنه دِ دِدِل پاره ميشوم.دست وپايم مي لرزند.كيرپك زده،كيرپك زده،سر كشك ميكنم.نكند؟جن…نيني مابين قشلاق؟البت ميگفتند. دره پيزك جن داره،خالگك داره.يك شب كه جان بابا از بازار ميآمده وقت گذشتن از دره،صداي بزغاله ميشنود.خرش را ايستاده كرده.ميبيندكه يك چپوش كلان زير سرك بغ بغ ميزند.ازخرش پايان نشده پيشتر ميرود.چپوش پشت جان بابا سوارخر ميشود.نزديكيهاي دهنه دره.قصد ميكند.چپوش را بگيرد وبه فكرش مي زند.نراست يا ماده.دستش را مابين پاهاي چپوش مياندازد.چپوش زبان باز ميكند«مشتيت پر شدبابه »وازروي خر پايان شده خود را به دره ميزند.جان بابا بعد ازخانه رسيدن تا چندروز گنكس ومنكس مي ماند. ملاهاآمده طوماروتعويذش مي كنند.ميگویند زده شده واز همان وقت جان بابا سايه تو مي شود.هرچند وقت يكبارسايهاش مي گيرد.دهانش كف ميكند.چشمهايش مي چرخد.سفيد ميشود.نعره مي كشد.سه،چهار نفر دستوپايشرا ميگيرند و او نعره كشيده از زيردست وپا خودرا بلند مي كند.نعره ميكشد خودرا بهديوارميزند.سرش را بهزمين ميكوبد.نعره ميكشد. سه،چهارنفر خوابانده دست وپايش را ميگيرند.واونعره ميكشد.كف از دهانش بيرون مي زند.پرخ پرخ زده بيحال مي شود.ايلايش ميكنند.روي زمين ميماند.چند ساعت روي زمين ميماند.چندروز بعدزخنهاي سر و صورتش خوبتر مي شود.وباز سايهاش ميگيرد.صدايي به گوشم مي رسد گوشهايم را تيزتر ميكنم.گپ مي زنند.آدم است. كيسته؟ ازقشلاق است ياني؟خوب،معلوم دار است كه از قشلاقه،ازجاي ديگر اين وقت شب اينجا چي ميكنند؟ديوانه که نشده اي.بادتندترميشود.ريشقههاي گل كرده،خم وراست مي شوند. وصداي درختها هم بلندتر ميشود.غور مي زنند.هو،هو،صدا ميكنند.قشلاق روشن ميشود.مهتاب قشلاقراروشنميكند به آسمان نگاه ميكنم.ابرهاي سفيد به حركت افتادهاند روي قشلاق سايه ميغلتد.ابرهاي سفيد سايه ميكنند.درختها غورزده سرشان را خم وراست ميكنند .مهتاب رويم مي غلتد.روي ريشقهها،روي درختها هم ميغلتد.سرم را از مابين ريشقهها بلند ميكنم.دونفر لب جوي ايستادهاند. ميخندند.چرخ ميزند.يكيشان دور ديگراش خنديده به شانهاش ميزند.مي خندد.دستش را دورش مي چرخاند. دور ميزند.چرخ مي زند.خندهاش قطع ميشود. صدایی پچكرده بلند ميشود.«اوف كه چي مزه داره قندك جان.» ميچرخد كالايش بهبرگدرختهاميخورد.شرشر صداميدهد مي چرخد.رويش طرفم مي شود.
ـ جان…جان بي بي
نگاهم به قشلاق ميدود.به خانه جان بيبي.تاريك است.ارسي شان تاريك است.هريكين شان گل شده.خواب شدهاند جان بي بي،بچههايش وشويش كه نيست.ميخندد نگاهشان ميكنم. مرد قطيفهاش را زمين مي اندازد ولنگياش را رويقطيفهاش .سايه روي درختها را ميگيرد.آب ميپاشند.روي خودشان. لب جوي جان شويي شده.
شلپ،شلپ،دستش را به آب ميزند.چشمهايم پراخترشده.لق لق سيل شان ميكنم.سياهي تكان ميخورد.يك سياهي باريك است لچ شده.يك سياهي برتو است.كالاپوشيده.سياهي برتو تكان مي خورد.
ـ اوف،اگر حالي مفتوي ميبود؟چي مالوم دار ميشد؟ها قندولكم.
ودستش را به نيمهاي سياهي ديگر ـ سياهي باريك،سياهي لچ ـ ميزند.پرخ ميزند،مرده مرده رقم وقتي كه آدم خندهاش را بادست دور بدهد.دهانش را بگيرد.مرده مرده ميخندد.
ـ چي ميكني تو؟
اي ی ي…قندك،قندآقا بچه شيركناس باد.سرم را بالاتر آورده نگاه شان ميكنم.از آب برآمده كالايش را سياه بلند ميكند.تكانده ميگويد.
ـ جانك، بًروخانهتان.
هاها،قندآقا است.قندآقا از صدايش ميشناسم.
ـ ناجوان كتي ما به آب هم نزدي.
ـ قندك جان،توخو ميداني،آب يخ بريم نخس داره وگرنه…
ـ خو،مره يخ گرفته،كالايم هم…
ـ بًريم خانه ما،ديگدانه داغ ميكنم.او وقت هم كالايت خشك ميشه هم قصه ميكنیم،سر ديگدان چطوره قندولكم.
ـ ني ني ميروم،جاگهام مابين حويلي است.اگر كدام برآيه ميفامه كه نيستم.
قندآقا طرف ريشقهها ميآيد.وارخطا ميشوم.
ـ هي، قندولكم ماخ نداده مي ري؟
خپ خپ ما بين ريشقههاي گل كرده پيش ميروم.صداي پچ پچ ماخ جان بي بي را ميشنوم.
ـ بس كو،جانك،ازسر بيگاه تا حالي چي قدرماخ؟كُشتي مان.
ـ نمي فامي،مزهشه نمي فامي.
ـ خوخو بُرو ديگه
ـ اوه،ميروم ديگه.راستي، قندك جان صبا شوبچكيچاره زودميخابانم.
ـ خوخوخو
قندك از حيطه بيرون ميشود.جان بيبي هم.طرف بالا وپايان قشلاق روان ميشوند.جلدي بلند ميشوم.ريشقه ها را خابانده خود را لب جوي ميرسانم.لب جوي لاي شده.يك مشت پربه دهان ميگيرم.همهاش راسر مي كشم.بايد زودتر بروم.تا خواب نكردهاند.كدام گپ خوب بشنوم.چي بشنوم؟اين که معلوم دار است.هر گپ كه گفتند.از دراز ي عمر بگویند خوب است.ازپيدا كردن كدامچيز؟ازشادي، عروسی.البت،بايد بابه شوقيبگويد.اگر عروسش اول گپ زد؟ خوب ،آن وقت ،اگر خوب گفت بد ميشود.اگر هم بدگفت خوب ميشود.اين که معلوم دار است.زنها چپ فال هستند.البت، همه زنهاچپفال،آخ خ...خاك به سر،قريب آب را پاك ريختانده بودي.دو دستي سر پايم را ميگيرم.سنگ را از پيش پايم پس زده، بلند ميشوم .هريكين خانهشان هنوز پیش خانه را روشن نگاه داشته است.تيزتر ميشوم.بايد نزديكتر بروم.ياني؟از همين جا گوشهايم را قفلكنم گوشهايم قفل شده.دهانم محكم شده.آهسته،آهسته خود را پشت دوازه ميرسانم.بايد به يك باره گوشهايم را ايلاكنم. هردوگوشم را به يكباره.گوشهايم را ايلاميكنم.هيچ صدايي نمي برآيد.دوسگ دم به دم ميجفند.صداي بقه ها،شب پركها…گوشهايم را ايلاميكنم.هيچ صدايي نميبرآيد.قفل ميكنم.اگرهيچ گپ نزدند؟ني ني گپ ميزنند.حتم دارم كه گپ ميزنند.خوب اگر …ني ني.اميرك .براي خاطر اميرك هم كه شده.بايد گپ بزنند.اميرجانم ازگپ زدنم خوشش ميآيد. خودش چند بار پرسيده بود.« چرا او روز كتيم گپ نزدي؟» ازگپ زدنم خوشش ميآيد. آن روز سرقودوق تنها بودم.پس آب رفته بودم.نمي دانم ازكجا آمده بود.سرم را كه بلندكردم، بالاي سرم ايستاده بود.اول ترسيدم خود را پس كشيدم.بعد سرمخم شد.ديگام پس نرفتم.چادر بانجانيام راپيش كشيدم. همانطورايستاده مانده يود.چشمهايم را بالاداده نگاهش كرده بودم.پيچه بلندم نمانده بود.خوب نگاهش كنم.از پيچهام بدم آمده بود. ديدم كه چطورزانوهايش ميده ميده خم ميشدند روبرويم شيشته بود.چشمهايم را بالاداده چشم به چشم شده بوديم .چيزي در دلم سفت وسخت شده بود. ديگلي آب از دستم لخشيده پيش پايش رفته بود.واوبرخاسته از قدوق آب كشيد.وديگلي پرآب را پيشم مانده رفته بود.همان سال كه ازايلاق پايان شديم.طلبانيمآمد.پدریم جوابشان كرد.گريانكردم خدا بيامرزمادريم گردنم را بغل كرده،دلداريم داده بود.
ـ غم نخوربچهيم،امير ك نه،يك جوان كاكه ديگه
باز گريان كرده بودم.مادرم سرم را مابين سينههايش فشرده گفته بود.
ـ خو.خو،كتي پدریت گپ ميزنم.حالي ديگه گريان نكو.
صورتم را از مابين سينههايش بلندكرده به صورتش ديدم .به رويم خنديد.صورتم را پس مابين سينههايش بردم. شانههايم را فشرد.دستم رادور كمرش چرخاندم.وسرم مابين سينههايش بود.ازبوي مادرم،ازبوي سينههايش خوشم آمده بود.فردای همان شب وقتي ازسر آب آمدم،پدریم خانه را سرش گرفته بود.
ـ اوچي هسته؟يك چوپان دهقان زيده، اوهم مرد زنه…
اميرك سال بعد هم آمد.بازگريان كرده بودم.ومادرنبودكه سرم را مابين سينههايش بگيرد.شانههايم را…روشنايي هريكين جمع ميشود.به ارسي ميرسد.پيش خانه تاريك ميشود.وارخطا گوشهايم را باز ميكنم.هيچ صدايي نمي…
ـ روزه ماه،همي كفشهاي سفيدم خيلي ديررفت.ني؟
ـ خَوكو،خَوكوبابه،دَ گوزتوكده.
پرخ ميزنم .آب روي دروازه باد ميشود.طرف خم ديوار دويش مي كنم.ارسي غيژ غيژ كرده بازميشود.
ـ پدرنالت ،ديدوي شب گشت…
ارسي ترق،تروق كرده بسته ميشود. سرم بالاشده وآسمان چشمهايم را پر ازستاره ميكند
ـ او خدا جان…
5/2/1381گلشهر/حبيب الله صادقي/

