مورچههاي سياه ودانههاي سفيد
ـ آخخ…
شتلق،وپشت گردنش ـ زيردستش ـ جمع شده،چملك مي شود.زير دستش خار خار شده ميرسدمابين دوانگشتش .مرده ـ له شده ـ وپرتاب ميشودپشت سرش .شتلق وپشت گردنش ميسوزد.سرخ شده ـ سوخته وچملك شده ـ ني ني مي سوزد.فقط ميسوزد پشت گردنش .به گمانش سوخته، پنديده وچملك شده،آتش گرفته،آتش شده وپشت گردنش ميسوزد وچشمهايش نيز.
ـ ووگيي!مورچه را ببين مورچه را
در دل ديوار خط كشيده بالا ميروند.بالا، چت خانه ودر چت خانه دريك خط شده ميروند.در يك خط راست.وقتي آمدند برايشان خواهم گفت:چطور اين مورچهها كوچتان نداده؟مي گويند به هر خانه كه مورچه خانه كند،صاحب آن خانه را كوچ ميدهد.البته اين خانه كه از اينهانيست .مهاجر را چه به خانه داشتن وصاحب خانه بودن.خانه ازمردم است.از صاحب خانه است.چند روز ديگر يا چند ماه ديگر،بهر حال اينهارا بيرون ميكنند.آن وقت چه مورچه باشد چه نباشد كدام توفيري نميكند.خوب ديگر مهاجري است ودربدري.مگر مهاجرت را خودم نديدهام.خانه بدوشيهايش را،بدبختيهايش را،توهين وتحقيرهايش را،وهزار ويك پدرلعنتياش را ديده بودم به چشم سر،ديده بودم.اگر درجنگهاي داخلي شركت نميكرديم وبعد ازهر پيروزي وشكستي مجبور به ترك خانه وجاي و جاي داد خود نميشديم كجاكه به اينجا مي آمدم.اينجا را ديده بودم.به سر وجان ديده بودم.خوب،همان بود كه بازگشتم.مانده شده بودم.ازهمه چيز،همه كس،مانده شده بودم.مانده وزله ميآمدم.ميآمدم وميرفتم.وبين هر آمدن ورفتني؟نميدانم.نمي دانم كه چه كار مي كردم.گيج ومنگ ميآمدم،ميخوردم وميخوابيدم وشايد هم هيچ كاري نمي كردم.فقط چرت اينكه صبا روز چه كار كنم ديگر صبا روز چه كار كنم وباز صبا روز وديگر صبا روز…شايد هم هيچ گيج ومنگ مي آمدم چرت صبا روزيا ديگر صبا روز را هم نمي كردم.فقط يك جا مي ماندم و خيره مي شدم، زل ميزدم.درست همين رقم كه حالا هستم ذل زده به مورچه هاي چت خانه و مورچه ها چقدر خوب هستند به يكديگر مي رسند سربه سر شده آخوردي كرده روي ماخي مي كنند.
ـ به به چشمهايمان روشن،خوب،جور،بخيرتلكه،تياراولاد ها چطورندخوبند،دست و پايتان جور است خيرو خيريت…
ـ تشكر تشكرالحمدالله،شما چه طوريد؟خوبيد دست وپايتان جور است،خانواده خوب است؟اوه اوه بيادرها،بيادرها خوب هستند…
آن وقتها همين طور بودند.همه مردم از دور دستهايشان را بلند ميكردند.بغلهايشان را باز كرده،هر كدام ديگري را درآغوش ميگرفت.وجور وپرساني ـ پدر وپدر كلان،اولادها،عمهها وخالهها ودوستان قديمي ـ شروع شده ا زدوطرف كش داده شده پيش ميرفت.به نوبت پرسان مي كردند،با قاشهاي باز ولبهاي خندان سرشان راتكان داده به تصديق گردنشان را بالاو پايان مي كردند.
ـ تشكر تشكر الحمدالله از دعاي سر دوستان خوبند همه خوبند وسلام دارند آرزوي ديدار…
ومي گفتنددرحالي كه دل كشال از يكديگر جدا ميشدند.
ـ تشكر تشكر بزرگي تان را ميرسانيم در اولين فرست براي دست بوسي…سلام بسيار
ـ از كيها خط آوردهاي؟ چه نشانيها …
وسرم خم شده بود.ني ني سرم را بلند كرده گفته بودم :قوما همه خوب بودند،جور بودند سلام بسيار روان كردند،وضعيت خوب نبود گريخته آمدم.ترس راه نمانده بود كه از كسي خط بياورم.البته مردم هم ميدانستند.ميدانستند كه خطهايشان را ندادند.خط نوشته بودند هر كدامشان يك خط و دوخط نوشته بودند.مثل آن قديمها،آن قديمها كه هركس به هجرت ميرفت ميبايد كه يك پشتاره خط همراه خود ميبرد.براي كساني كه پيشتراز او به هجرت رفته بودند.تمام جيبهايم پر شده بود.چند تايي را هم مابين دستمالي پيچيده به كمرم بسته بودم.آن وقتها واري نبود.در راه نبايد ميفهميدند.كه قصدكجا را داري.هر جا كه گير پوسته وتالاشي ميافتادي بايد ميگفتي:همين قريهي بالايي ميرويم.عروسي خبر هستيم.ويا اينكه ميگفتي:شوهر خاله يا عمه مان عمرش را به شما داده،وبعد آبغوره گرفته سرت را پايان ميانداختي.تا بفهماني كه گريان ميكني،واين از مردانگيات ميباشد كه سرت را پايان كردهاي تا گريان يك مرد معلوم نشود.وآن وقت بود كه ميماندند بروي.تا سر مرز وضع بر همين منوال پيش ميرفت.وآنجا بود كه قاچاقبرها ميرسيدند.واز توديگر خلاص ميشد.تواز خودت خلاص ميشدي.تسليم قاچاقبرها ميشدي.از يك قاچاقبر به قاچاقبر ديگر.وقتي به خانهي قوم وفاميلهايت ميرسيدي،آن وقت بود كه ميفهميدي چند بار دست به دست شدهاي واز يك قاچاقبر به قاچاقبر ديگر فروخته شدهاي.آن وقت بود كه ميفهميدي آن همه جال جنجال قاچاقبرها در موقع دست به دست شدنتان براي چه بوده.بچه كاكايم را بردند.خودش گفت:بريم كه پولتان را جور كنم.از خانه برآمدند.بچه كاكايم پيشتر از آنها برآمده بود.زن بچه كاكايم بعد از رفتن آنها داخل خانه شده بود،كه دراز به دراز مانده بودم درست مثل همين حالا و او، زن بچه كاكايم درحالي كه سرش داخل شانههايش فرورفته بودسلام كرده پس رفته بود.اولادهايش را صدا زده بود.از پهلويم برخاستند.وصداي زن بچهكاكايم ميآمد:بريد بيرون بازي كنيد.كاكايتان مانده است بانيد كه استراحت كند.و اولادهايش رفته بودند بي آنكه غالمغال كرده باشند.همه شان رفته بودند.مورچهها به يكديگر مي رسند.دانههاي سفيد را به دهان يكديگر ميچسبانند.تعارف ميكنند.دانههاي سفيد را تعارف ميكنند.«ناقابل است ترابخدا قابلي نداره…همين ديدار دوستان است كه ميماند.»آره آره هميشه جنسهايش را ارزانتر از جاهاي ديگر ميداد.خيلي وقتها نسيه ميآورديم و در پايان ماه يكجا خرده قرضهايمان را مي داديم.وآن وقت چقدر از پيشمان خوش ميشد.آه كه چه يك مرد قاش باز وبا انصافي بود.وآن روز انگار كه هيچ وقت يكديگر را نديده بوديم.همان طور هم بود.هيچ آدمي را پيش از اوآن طور نديده بودم او را هم آن طور نديده بودم.ريشها وبروتهايش صورتش را پوشانده بود.مثل كسي كه قسم خورده باشد كه ريشها وبروتهايش را بماند تا به زمين برسند.ني ني از او واري نيستم.دست كشيدم به سرو رويم.تا مطمئن شوم كه همان آدم سابق هستم.وشايد هم ني چرا كه من هم آن لبخندهاي سابق را كه به روي همه نثار ميكردم از ياد بردهام .از كدام وقت است نمي دانم.گمانم خيلي وقت باشد كه به روي كسي لبخند دوستانهاي نزده باشم.قاشهايش درهم بود ولبهايش به هم چسبيده. ديگر نميخنديد.گردنش را به تصديق گفتهاي بالا وپايان نميكرد.تشكر تشكر نميگفت،سنگ شدوگردنش راست راست مانده بود.هيچ هم بالاوپايان نمي شد.تشكرتشكرنمي گفت قاشهايش درهم شده بود.وهيچي وسكوت ازآن برمي آمدوبه چشمهايش مي رفت.وهيچي وسكوت همه چيز مي شد.سكوت را مي شكست.وهيچي وسكوت همه چيز شده بود.نفرت،كينه،ترس والتماس. ترسيده بودم ازاو ولبهاي به هم فشرده اش.ازتفنگ اش كه دهان بازكرده بود.وپسانترهاچقدرخوش بودم كه جان سالم بدربرده بودم.رفته رفته ياد او دردلم سنگ مي شد،ياداووتمام كارهايي كه اوكرده بود واونكرده بود.سرم سنگيني مي كرد.نفرت وانتقام براي تمام كارهايي كه اوكرده بود واونكرده بود.هرروزبيشتربه جانم ريشه مي دواند.رفتم.بايدكه مي رفتم.تفنگ لب چاك سياه را برداشتم كه به طرفم خنديده بود.واوكه درآغوشم بودسينه ام شروع كردبه تپيدن.واحساس دوستي اودرتمام جانم ريشه دواند.شب وروزوخواب خوراكم شده بود.كم كم من شده بودم او واوشده بودمن.يكي شده بوديم.واگرخشمم مي آمد.خشمش مي آمد.واوچه خوب خشممان را بيرون مي چكاند.ومگركسي راياراي ايستادگي دربرابرخشم مان بود.
-ووگيي!مورجه مورجه….
تمام چت خانه راپوشانده اند.مورجه هاي سياه دانههاي سفيد.روي ديوار،پايان شده روي ارسي،روي شيشه هاي ارسي دانه دانه چسبيده اند.فرش شده اند.ارسي مورچه فرش شده.همه جاتاريك شده،ومورچه ها شب راآوردند.وآن شب خشم مان رابه رويشان چكانديم.بيرحمانه زيرپاكردند،خشم مان را وآمدند.پيش آمدند.پيش آمدند.پيش آمدندودرهم حل شديم يكي شديم باآنها،سياه شديم.مورچه شديم.نيست شديم.ونابودشديم.وآنهابزرگ شدند.مورچهاي فربه مورچه هاي بزرگ وماديگرمانبوديم.تنهاي تنها.ومورچه ها بزرگ شدند.بزرگ بزرگ ودستهايشان برآمدند ازدوطرف،دستهايشان برآمدند.ودانه هاي سفيددردرست شان بود.پاهايشان دويدند.وسرمورچه هاهنوزمورچه بود.سياه سياه،وصدايي كه ازميان سياهي مي برآمد.بلند شده بود.نعره شده،قهقهه شده بود.مي دويدند.ازديوارهابالامي شدندصداي نازك به چيغ بلندمي شد.زودچپ مي شد.گم مي شد.نيست مي شد.ازديوارهابالاشدند.صداي نازك به چيغ بلند شد.تفنگ سياه خميازه كشيد،لبش چاك برداشت وصداي فير از حويلي برآمده به كوچه دويده بود،كه تنها پدركلان مانده بود، دراز به درازمابين حويلي.صداي نازك به چيغ بلندشد.دست سياه دورگردنش پيچيدوموهاي سياه صورتش راخاراند.صداي نازك خپ شد.چپ شد.ومورچه هابه صورتش چسبيده بودند.صورتش مورچه فرش شده بود.صداي نازك خپ شد،چپ شد.لبش سوخت.ومورچه هاگوشتك برآمده وكلان زيرچشم راخودند.وروبه پايان شدند.رسيدندوچسبيدندبه دوتوته گوشت برجستهي روي سينه، به جان هم افتادند.لوليدن به رويشان خوابيدند آنجا كه دوتوته كوشت برجسته بودند.بلندشدندخميازه كشيده پايا ن شدند.توته گوشت بزرگترشده بود،يكي شده بود.بزرگ شده بود.يك توته گوشت بزرگ زيردوتوته گوشت كه روي سينه بودند.مورچه هادست انداختند.توته گوشت بزرگ شده را دريدند.وازآن غلتيد.غلتيدوچيغ كشيد.زنهاچكك زدند.هلهله ازدروازه برآمد.مردهابيرون دروازه درآغوش يكديگرافتادند.سرهايشان رادرهم مالاندند.روي ماخي كردند.خنديدند.زنهاچكك زدند،خنديدند.بلندشدندپاكوبيدندوچرخيدند«مباركباد مبارك…»زن طرف دروازه دويد.وزنهاطرف دروازه دويدند.مابين دروازه غلتيدند.خنديدندودريكديگر لوليدند.مرد پيش آمد.
-سه روزطوي شاديانه براي بچه ي اولم
وزنهاچكك زدندبه دستهايشان چرخ دادند.به شانه هايشان و به كمرهايشان چرخ دادند.خنديدندوپاكوبيدند.مورچه هاخنديدند.پايكوبيدند.مورچه هامدام پي درپي پاي كوبيدند.پايان شده به توته گوشت غلتيده چسبيدند.گوشت وخون استخوان نرم.ني ني مغزبود.مغزاستخوان ومورجه هاخوردند.گوشت وخون واستخوان نرم نوزاد را،نينيمغز را،مغزاستخوان نوزاد را،ومورچه ها بزرگترشدند.ازديوارها بالاشدند.بدنبال توته هاي گوشت.توته هاي بزرگترازدوتوته ي روي سينه،صداي نازك چرخيدوموهاي سياه غور زد.دست سيا ه بالارفت و خشم فرودآمد.صداي نازك پهن زمين شد وموهاي سياه روي بدنش سنگيني كرده صورتش راخاراند.خارش صورتش كم شده بودكه چشم گشود. يك كلوله ي مو روي سرش ايستاده بود.قهقهه ازمابين موها مي برآمد.وچشم هايش سياه بودند.سرمه كشيده بود.ويك كلوله مودركنارش درخود مي لوليد.وقهقهه مي زد.قهقهه هاي نيشه.كلولهي موخم شد وبارديگرموهاي سياه روي بدنش سنگيني كرده صورتش راخاراند.خارش صورتش كم شده بودچشم گشود.دوكلوله ي مودركنارش-دردوطرفش-درخود مي لوليدند قهقهه مي زدند.قهقهه هاي نيشه .وموهاي سياه روي بدنش سنگيني كرده صورتش راخاراند.سه گلوله ي مو،چهاركلوله ي مو…وديگرچشم نگشود.فقط شنيد.چهار،پنح ويا شش قهقهه را،قهقهه هاي نيشه را.واحساس كرد.صورتش سرخ شده،سرخ سرخ چون آتش تنوركه همه موهاي سياه رادرخودكشانده مي سوزاند.وآنهانعره مي كشند.قهقهه ميزنند ودستهايش افتاده بودند.وصورتش مي رفت كه خاموش شود.وفقط وپاهايش بودند.پاهايش كه بالارفته بودند.وهنوزبودكلوله اي موكه آنهاراتكان مي داد.حريصانه خود رادرآنهامي فشرد.و رفته رفته ازهم دريدندبودندپايها.كلوله هاي مو برخاستند ورفتند.ازديواربالاشدند صداي نازك به چيغ بلندشد.تفنگ سياه خميازه كشيده چشم هايش رابازكرد ،زود قاشهايش درهم شد.پدركلان درازنكشيدمابين حويلي پدركلان نبودمابين حويلي.صداي نازك به چيغ بلندشد،تنهاصداي نازك، دست سيا به دورش پيچيدموهاي سياه روي بدنش سنگيني كرده صورتش راخاراند.بدنش پهن زمين بودسوزشي ازسينه اش برخاست،به جانش خزيده،چشمانش راگشود.وگوشتهاي برآمده ي دوطرف سينه اش نبودند.برآمدگيهاكوجك بودند.دانه دانه سرخ سرخ چون دانه هاي سرخكان كه چندسال قبل تمام جانش راپوشانده بود.گمانش اين شدكه بازسرخكان گرفته است.وگوشهاي لبش كمي چاك برداشت.ودانه هاي سرخ،سرخ وسفيد بودند.نيم سرخ ونيم سفيد.كلوله هاي موبرخاستندوقهقهه ازمابين كلوله هاي مو مي برآمد.قهقهه هاي نيشه.وصداي نازك پهن زمين مانده بودوجمع نشدوپاهايش بازبازمانده بودند.ودوتوته گوشت سفيداول تكان خورده بودند.بعدهركدام درمابين دايره اي ازخون و شيرماندندبي حركت.كلوله هاي مو برخاستند. ورفتنداز ديوار بالاشدند. وصداي نازك به چيغ….
-آخ خ خ…
شتلق وپشت گردنش زيردستش جمغ شده چملك مي شود.مورچه ي سياه مابين دوانگشتش مرده ـ له شده ـ وپرتابش مي كند.پشت سرش.شتلق وپشت گردنش…

